✍️ سبحان وفا
علی براهویی زیرکاری، ۳۳ ساله، پدر سه دختر و شهروندی دارای معلولیت جسمی، در جادهای در محور بندرعباس جان باخت؛ اما مرگ او را نمیتوان صرفاً یک «حادثه» دیگر در میان اخبار روزانه ایران دانست. اگر گزارش منابع محلی درباره تیراندازی مستقیم و بدون هشدار قبلی نیروهای نظامی به خودروی او درست باشد، آنچه رخ داده، پیش از آنکه یک سانحه جادهای باشد، پرسشی سیاسی درباره نوع مواجهه حکومت با بخشی از شهروندان ایران است؛ پرسشی درباره اینکه چرا فقر، محرومیت و فقدان فرصت اقتصادی در بلوچستان، به جای آنکه مسئلهای برای سیاستگذاری عمومی باشد، تا این اندازه به مسئلهای امنیتی تبدیل شده است.
تصویر علی در آخرین لحظات زندگیاش، تصویر دردناک یک تناقض بزرگ است: مردی که برای تأمین معاش خانوادهاش به سوختبری روی آورده، در خودرویی گرفتار آتش شده و پیکرش در شعلهها از میان رفته است. پشت این تصویر، سه دختر ایستادهاند که از این پس پدرشان را نه در آغوش، بلکه در خاطره خواهند داشت. اما پشت این خانواده، جامعهای قرار دارد که سالهاست از خود میپرسد چرا در یکی از محرومترین مناطق کشور، مسئله نان و اشتغال تا این اندازه با زبان اسلحه پاسخ میگیرد.
سوختبری در بلوچستان را نمیتوان از زمینه اجتماعی و اقتصادی آن جدا کرد. وقتی بخش بزرگی از مردم یک منطقه برای یافتن کار پایدار با دشواری مواجهاند، اشتغال غیررسمی و پرخطر به بخشی از اقتصاد بقا تبدیل میشود. در چنین شرایطی، سوختبر پیش از آنکه یک «متخلف» در قاب امنیتی حکومت دیده شود، یک شهروند است که در ساختاری گرفتار شده که فرصتهای اقتصادی پایدار را برای او فراهم نکرده است. همینجاست که مسئله از یک پرونده انتظامی عبور میکند و به مسئله حکمرانی میرسد: دولت با شهروند محروم چگونه رفتار میکند؟
اگر پاسخ حکومت به فقر، گلوله باشد، آنگاه مسئله فقط مرگ یک نفر نیست؛ مسئله تغییر معنای رابطه دولت و جامعه است. شهروندی که باید مخاطب سیاست اشتغال، توسعه، آموزش و رفاه باشد، به هدف عملیات امنیتی تبدیل میشود. جادهای که باید مسیر کار و زندگی باشد، به منطقهای تبدیل میشود که در آن یک تصمیم چند ثانیهای میتواند سرنوشت یک خانواده را برای همیشه تغییر دهد.
این الگو، بنا بر گزارشهای حقوق بشری، موردی منفرد نیز نیست. عفو بینالملل در گزارشهای خود از ادامه کشتهشدن سوختبران بلوچ توسط نیروهای مرزی ایران سخن گفته است. گزارشهای سالانه مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران نیز از تداوم مرگ سوختبران در نتیجه تیراندازی نیروهای نظامی خبر دادهاند؛ هرانا درباره سال ۱۴۰۴ از کشتهشدن دستکم ۲۳ سوختبر در تیراندازی نیروهای نظامی گزارش کرده است. بنابراین، آنچه درباره علی براهویی زیرکاری گزارش شده، در صورت تأیید مستقل، نباید در حد یک خبر محلی باقی بماند؛ باید بخشی از یک بحث بزرگتر درباره سیاست امنیتی جمهوری اسلامی در مناطق محروم و مرزی باشد.
مسئله اصلی این نیست که حکومت چگونه میتواند سوختبری را متوقف کند؛ پرسش بنیادیتر این است که چرا سوختبری در بلوچستان به چنین پدیده گستردهای تبدیل شده است. هیچ سیاست امنیتی نمیتواند جای سیاست توسعه را بگیرد. با گلوله میتوان یک خودرو را متوقف کرد، اما نمیتوان بیکاری را متوقف کرد. میتوان یک سوختبر را کشت، اما نمیتوان مسئلهای را که او نمایندگی میکند از میان برد. میتوان یک خانواده را داغدار کرد، اما نمیتوان با ایجاد ترس، محرومیت ساختاری را از جامعه حذف کرد.
بلوچستان سالهاست در نقطه تلاقی سه بحران ایستاده است: بحران توسعه، بحران اعتماد و بحران رابطه میان جامعه و ساختار امنیتی. وقتی شهروند احساس کند دولت را بیشتر در قالب ایست بازرسی، نیروهای مسلح و برخورد امنیتی میبیند تا مدرسه، بیمارستان، کارخانه و فرصت شغلی، فاصله میان دولت و جامعه فقط یک فاصله جغرافیایی نیست؛ به فاصلهای سیاسی و روانی تبدیل میشود.
این همان نقطهای است که مرگ علی معنا پیدا میکند. مسئله فقط این نیست که چه گلولهای شلیک شد و از کدام سلاح؛ مسئله این است که چرا اصلاً یک انسان برای تأمین هزینه زندگی سه فرزندش باید در چنین موقعیتی قرار بگیرد و چرا مواجهه با او، بر اساس گزارش موجود، به جای توقف و برخورد قانونی، به تیراندازی انجامیده است. اگر تخلفی رخ داده باشد، قانون باید پاسخ دهد؛ اما اجرای قانون با مجازات خودسرانه تفاوت دارد. امنیت زمانی معنا دارد که شهروند نیز در تعریف آن جای داشته باشد.
در هر نظام سیاسی، مشروعیت قدرت فقط از توانایی آن برای اعمال قدرت نمیآید؛ از توانایی آن برای محدود کردن قدرت نیز میآید. دولت زمانی میتواند خود را حافظ امنیت معرفی کند که جان شهروندان، حتی شهروندان محروم و حاشیهنشین، برایش ارزشمند باشد. اگر شهروندی که در ضعیفترین موقعیت اقتصادی قرار دارد، بیش از همه در معرض خشونت قرار گیرد، پرسش درباره عدالت و برابری در برابر قانون اجتنابناپذیر میشود.
بلوچستان را نمیتوان فقط با نگاه امنیتی اداره کرد. امنیت پایدار از دل توسعه، مشارکت، عدالت اقتصادی و اعتماد عمومی بیرون میآید. جامعهای که احساس کند دیده نمیشود، پیش از آنکه به امنیت نیاز داشته باشد، به شنیدهشدن نیاز دارد. مردم بلوچستان نیازمند آن نیستند که فقط هنگام وقوع یک حادثه نامشان در خبرها ظاهر شود؛ آنان نیازمند آناند که در سیاست توسعه کشور، در توزیع فرصتها، در تصمیمگیریهای اقتصادی و در تعریف امنیت، شهروندانی برابر دیده شوند.
مرگ علی براهویی زیرکاری اگر با تحقیقات مستقل و شفاف تأیید شود، یک پرونده دیگر در فهرست قربانیان سوختبری نخواهد بود؛ نشانهای خواهد بود از اینکه یک مسئله اقتصادی و اجتماعی چگونه میتواند، در سایه نگاه امنیتی، به مسئلهای مرگبار تبدیل شود. پاسخ به چنین رخدادی نیز نباید صرفاً یک اطلاعیه اداری یا وعده مبهم باشد. جامعه حق دارد بداند چه کسی دستور شلیک داده، آیا هشدار داده شده است، چرا از روشهای غیرکشنده استفاده نشده، چه نهادی مسئول بوده و آیا مأموران دخیل در تیراندازی مورد تحقیق و پاسخگویی قرار گرفتهاند یا نه.
پاسخگویی در چنین پروندهای فقط حق خانواده علی نیست؛ حق همه شهروندان است. زیرا وقتی گلولهای به سوی یک سوختبر شلیک میشود، پرسش فقط درباره سرنوشت همان یک نفر نیست؛ درباره مرز میان «قدرت» و «حق»، میان «امنیت» و «خشونت»، و میان «حکومت بر مردم» و «حکومت برای مردم» است.
علی در آتش جان داد؛ اما پرسشی که مرگ او بر جای گذاشته، خاموششدنی نیست: چرا در سرزمینی که ثروت و منابع طبیعی فراوان دارد، یک پدر معلول باید برای نان سه دخترش به سوختبری پناه ببرد و چرا در برابر چنین انسانی، نخستین پاسخ حکومت ــ آنگونه که منابع محلی گزارش کردهاند ــ گلوله است؟
بلوچستان فقط یک مرز جغرافیایی نیست؛ آزمونی برای معنای شهروندی در ایران است. اگر جان یک بلوچ محروم، یک سوختبر، یک کارگر یا یک روستایی در محاسبات قدرت کمارزشتر از دیگران تلقی شود، آنگاه مسئله دیگر فقط فقر یا سوختبری نیست؛ مسئله عدالت است. و عدالت، برخلاف سوخت، کالایی نیست که بتوان آن را در جادهها حمل کرد و در آتش سوزاند. عدالت یا برای همه وجود دارد، یا نامش چیزی جز یک ادعا نیست.


