✍️ عتیق مجیدی
بحرانهای امروز ایران را نمیتوان صرفاً مجموعهای از مشکلات پراکنده در اقتصاد، انرژی، خدمات عمومی و مدیریت محلی دانست. آنچه این بحرانها را به یک مسئلۀ بنیادی تبدیل کرده، ناتوانی فزایندۀ دولت در انجام وظایفی است که اساساً برای آن شکل گرفته است: تأمین نیازهای عمومی، مدیریت منابع، حفظ ثبات اقتصادی و تضمین حداقلی از امنیت و رفاه برای شهروندان. وقتی تأمین سوخت، دسترسی به آب، ثبات قیمت مواد غذایی، تأمین دارو یا حتی دریافت خدمات عادی به مسئلهای دشوار و فرساینده تبدیل میشود، دیگر نمیتوان با توضیحاتی مانند کمبودهای مقطعی یا مشکلات اجرایی از کنار آن گذشت. مسئله، بحرانی عمیقتر در ظرفیت حکمرانی است.
گزارشهایی مانند صفهای طولانی شهروندان برای دریافت کپسول گاز در فنوج، اگرچه در ظاهر به کمبود یک کالای مصرفی مربوطاند، نمونۀ کوچکی از شکافی بزرگتر میان وظایف حکومت و واقعیت زندگی مردم را آشکار میکنند. اهمیت چنین رخدادهایی تنها در دشواری تأمین سوخت نیست؛ بلکه در این واقعیت نهفته است که چگونه یک نیاز ابتدایی میتواند به بحرانی چندروزه تبدیل شود، بدون آنکه سازوکارهای توزیع و مدیریت عمومی بتوانند بهموقع آن را مهار کنند. در کشوری با منابع عظیم انرژی، تکرار چنین مشکلاتی پرسشی اساسی را پیش میکشد: چرا برخورداری از منابع طبیعی گسترده، الزاماً به تأمین پایدار نیازهای اولیه شهروندان منجر نمیشود؟
پاسخ را باید در مجموعهای از عوامل ساختاری جستوجو کرد؛ از مدیریت ناکارآمد و تصمیمگیریهای غیرشفاف گرفته تا ضعف پاسخگویی، اولویتبندیهای نادرست، فساد اداری و محدود شدن امکان نظارت عمومی. تحریمهای خارجی نیز فشار سنگینی بر اقتصاد ایران وارد کردهاند و در تأمین مالی، تجارت و سرمایهگذاری اختلال ایجاد کردهاند؛ اما نسبت دادن همۀ مشکلات به تحریمها، تصویر کاملی از واقعیت ارائه نمیدهد. تحریم میتواند منابع را محدود کند، ولی کیفیت مدیریت منابع موجود، نحوۀ توزیع امکانات، میزان شفافیت و چگونگی پاسخگویی به بحرانها همچنان به تصمیمهای داخلی وابسته است. دولتی که با محدودیت روبهروست، بیش از هر زمان دیگر به مدیریت دقیق، اولویتگذاری روشن و اعتماد عمومی نیاز دارد؛ نه اینکه ضعفهای خود را پشت مجموعهای از توجیهات پنهان کند.
یکی از نشانههای ضعف حکمرانی، تبدیل شدن بحرانهای قابل پیشبینی به وضعیتهای اضطراری است. سرد شدن هوا، افزایش مصرف انرژی، دشواری تأمین برخی کالاها و فشار بر زیرساختهای خدماتی، پدیدههایی نیستند که بتوان وقوع آنها را همواره غیرمنتظره دانست. مدیریت مسئولانه مستلزم پیشبینی تقاضا، تنظیم ذخایر، برنامهریزی برای توزیع و ایجاد مسیرهای جایگزین در زمان اختلال است. اگر هر تغییر فصلی یا هر مشکل در زنجیرۀ تأمین به صفهای طولانی، کمبود و نارضایتی عمومی منجر شود، مسئله تنها کمبود منابع نیست؛ بلکه ناتوانی در پیشبینی و مدیریت پیامدهای آن نیز مطرح است. حکومت زمانی کارآمد شناخته میشود که پیش از گسترش بحران وارد عمل شود، نه آنکه پس از فرسوده شدن زندگی روزمرۀ مردم به دنبال راهحل بگردد.
این ناتوانی در مناطق محروم و دور از مراکز تصمیمگیری، پیامدهای سنگینتری دارد. شهروندانی که به زیرساختهای پایدار، خدمات عمومی باکیفیت و فرصتهای اقتصادی کافی دسترسی ندارند، در برابر هر اختلال تازه آسیبپذیرترند. در چنین مناطقی، کمبود یک کالای اساسی فقط یک مشکل تدارکاتی نیست؛ بلکه میتواند هزینۀ زندگی را افزایش دهد، وقت خانوادهها را تلف کند، فعالیتهای اقتصادی را مختل سازد و فشار بیشتری بر زنان، کودکان، سالمندان و خانوارهای کمدرآمد وارد کند. هنگامی که مردم برای تأمین ابتداییترین نیازهای خود ناچارند ساعتها در صف بمانند، بخشی از باری که باید از طریق برنامهریزی و خدمات عمومی مدیریت شود، عملاً بر دوش خود آنان گذاشته میشود.
از این منظر، بحران اقتصادی ایران را نمیتوان تنها با شاخصهایی مانند تورم، رشد اقتصادی یا نرخ ارز سنجید. این شاخصها مهماند، اما کیفیت حکمرانی در تجربه روزمرۀ شهروندان نیز آشکار میشود: اینکه آیا خانواده میتواند نیازهای اولیه خود را با هزینهای قابل پیشبینی تأمین کند؛ آیا خدمات عمومی در زمان مناسب در دسترساند؛ آیا مردم میدانند مسئول اختلال پیشآمده کیست؛ و آیا نهادی وجود دارد که در برابر کوتاهی خود پاسخگو باشد. ممکن است یک دولت در سطح رسمی از برنامهها و طرحهای متعدد سخن بگوید، اما اگر شهروندان در زندگی روزانه خود نتیجهای ملموس از این برنامهها نبینند، فاصله میان وعدههای حکومتی و واقعیت اجتماعی عمیقتر خواهد شد.
مشکل دیگر، فرسایش اعتماد عمومی است. اعتماد زمانی شکل میگیرد که مردم میان تعهدات اعلامشده و عملکرد واقعی حکومت هماهنگی ببینند. وقتی یک مشکل ساده بارها تکرار میشود، مسئولان توضیح روشنی ارائه نمیکنند یا وعدههای اصلاحی به نتیجه نمیرسند، شهروندان بهتدریج تصور میکنند که شکایت و پیگیری آنان تأثیر چندانی ندارد. این وضعیت از یک کمبود مادی فراتر میرود و به بحران رابطۀ دولت و جامعه تبدیل میشود. حکومتی که نتواند در مسائل روزمره اعتماد مردم را حفظ کند، در زمان وقوع بحرانهای بزرگتر نیز برای جلب همکاری عمومی با دشواری بیشتری روبهرو خواهد شد.
در ایران، این مسئله با تمرکز قدرت و محدودیت سازوکارهای مستقل نظارت و پاسخگویی پیچیدهتر میشود. مدیریت کارآمد تنها به صدور دستور از مرکز وابسته نیست؛ بلکه به دسترسی به اطلاعات دقیق محلی، اختیار عمل نهادهای اجرایی، نظارت مستقل، ارزیابی عملکرد و امکان نقد تصمیمهای نادرست نیاز دارد. هرگاه مسئولان محلی اختیار و منابع کافی نداشته باشند، اطلاعات مربوط به مشکلات بهدرستی منتقل نشود یا دستگاههای مسئول از پاسخگویی عمومی مصون بمانند، حل بحرانها دشوارتر خواهد شد. در چنین شرایطی، ممکن است نهادهای متعدد وجود داشته باشند، اما مسئولیت نهایی میان آنها پراکنده شود و شهروندان برای دریافت پاسخی روشن با درهای بسته روبهرو شوند.
البته هر کمبود محلی بهتنهایی اثباتکنندۀ فروپاشی دولت یا ناتوانی کامل نظام اداری نیست. برای داوری دقیق باید اطلاعات مربوط به میزان عرضه، تقاضا، اختلالهای حملونقل، تصمیمهای اجرایی و واکنش مسئولان بررسی شود. اما تکرار مشکلات مشابه در بخشهای گوناگون زندگی عمومی، بهویژه هنگامی که با نبود شفافیت و پاسخگویی همراه باشد، میتواند نشانهای جدی از ضعف ساختاری در حکمرانی باشد. تحلیل سیاسی مسئولانه نه با تعمیم شتابزده یک رویداد، بلکه با بررسی الگوهای تکرارشونده و پیوند دادن آنها به سازوکارهای تصمیمگیری به نتیجه میرسد.
در نهایت، مسئلۀ اصلی ایران فقط این نیست که منابع کافی در اختیار دارد یا با کمبود منابع روبهروست؛ مسئله این است که منابع چگونه مدیریت میشوند، تصمیمها در خدمت چه اولویتهایی قرار میگیرند و چه نهادی مسئول پیامدهای آنهاست. کشوری با ظرفیتهای قابلتوجه انرژی، نیروی انسانی، دانش فنی و امکانات اقتصادی، برای تبدیل این ظرفیتها به رفاه عمومی به نهادهای پاسخگو، سیاستگذاری سنجیده، مدیریت حرفهای و نظارت مؤثر نیاز دارد. بدون این عناصر، حتی منابع فراوان نیز ممکن است به خدمات عمومی پایدار تبدیل نشوند و هزینه ناکارآمدی را شهروندان بپردازند.
قدرت واقعی دولت را نباید تنها با توان صدور فرمان، گسترش دستگاه اداری یا نمایش اقتدار سیاسی سنجید؛ معیار مهمتر، توانایی آن در حل مسائل عمومی و بهبود زندگی مردم است. دولتی که نتواند نیازهای اساسی شهروندان را بهصورت منظم و قابل اعتماد تأمین کند، ناگزیر با پرسشهایی جدی دربارۀ کارآمدی و مشروعیت عملکرد خود مواجه میشود. صفهای طولانی برای دریافت یک کالای ضروری، خاموشیهای مکرر، بحران آب یا دشواری تأمین دارو، هر یک در جای خود هشداری درباره کیفیت مدیریت عمومیاند.
بحران امروز ایران، بیش از هر چیز، آزمونی برای توانایی حکومت در تبدیل منابع و قدرت اداری به امنیت و رفاه شهروندان است. تا زمانی که پاسخگویی جای خود را به توجیه، برنامهریزی جای خود را به واکنشهای دیرهنگام و شفافیت جای خود را به ابهام بدهد، مشکلات روزمره به بحرانهای تکرارشونده تبدیل خواهند شد. مردم برای ادارۀ زندگی خود به وعدههای تازه نیاز ندارند؛ آنان به خدمات قابل اعتماد، تصمیمهای مسئولانه و مدیریتی نیاز دارند که پیش از تبدیل شدن مشکلات به رنج عمومی، برای حل آنها اقدام کند. سنجش نهایی کارآمدی هر حکومت نیز از همین نقطه آغاز میشود: از توانایی آن در پاسخ دادن به نیازهای واقعی مردمی که قرار است به آنان خدمت کند.


