✍️ عزیز رحیمی
بلوچستان پاکستان دیگر صرف یک «ایالت ناامن» نیست؛ به صحنهای تبدیل شده که در آن، شکاف میان ادعای اقتدار دولت و واقعیت میدانی روزبهروز آشکارتر میشود. دولتی که در اسلامآباد از کنترل اوضاع، عملیات موفق و شکست تروریسم سخن میگوید، در عمل با سرزمینی روبهروست که همزمان در آن حمله به نیروهای امنیتی، اختلال در مسیرهای تجاری، ناپدیدشدن افراد و اعتراض خانوادهها ادامه دارد. این تناقض، شاید مهمترین واقعیت سیاسی بلوچستان امروز باشد.
در هفتههای اخیر، دامنه خشونت حتی به بخشهایی از بلوچستان که پیشتر کمتر درگیر قیام مسلحانه بودند نیز کشیده شده است. گزارش الجزیره از گسترش حملات در مناطق پشتوننشین استان حکایت دارد؛ در یک حمله به کاروان نیروهای شبهنظامی در نزدیکی زیارت، بنا بر گزارش یک مقام پلیس، بیش از ده نیروی شبهنظامی کشته شدند؛ حملهای که مسئولیت آن را ارتش آزادیبخش بلوچستان پذیرفت، اما ارتش پاکستان رسماً آن را تأیید نکرد.
این فقط افزایش تعداد حملات نیست؛ جغرافیای ناامنی در حال گسترش است.
حتی شریانهای اقتصادی استان نیز زیر فشار قرار گرفتهاند. بر اساس گزارش الجزیره، مسیرهای N-40 و N-25 که از مهمترین راههای ارتباطی بلوچستان با ایران و کراچی هستند، بنا بر گفته صاحبان حملونقل، عملاً برای ماهها با اختلال جدی مواجه بودهاند و بیش از صد کامیون در این مدت به آتش کشیده شده است. رئیس اتاق بازرگانی کویته نیز گفته است که حدود ۹۰ درصد فعالیت تجاری اتاق متوقف شده است.
وقتی کامیوندار از حرکت در جاده میترسد، تاجر فعالیت خود را متوقف میکند و دولت نمیتواند امنیت یک شاهراه اقتصادی را تضمین کند، مسئله دیگر صرفاً «تروریسم» نیست؛ مسئله، فرسایش اقتدار دولت است.
اسلامآباد البته روایت دیگری دارد. ارتش پاکستان از عملیات گسترده و کشتن دهها شبهنظامی سخن میگوید و دولت در اوایل سپتامبر اعلام کرد که نیروهای امنیتی در عملیاتهای متعدد در بلوچستان ۴۸ نفر را کشتهاند. مقامهای پاکستانی همچنین مدعیاند که در سال جاری بیش از هزار و صد شبهنظامی در بلوچستان کشته شدهاند.
اما همین ارقام یک پرسش سیاسی بزرگتر ایجاد میکنند: اگر چنین عملیات گستردهای واقعاً در حال پایاندادن به بحران است، چرا خشونت همچنان گسترش مییابد؟
پاسخ را شاید بتوان در تفاوت میان پیروزی تاکتیکی و حل بحران سیاسی جستوجو کرد. ممکن است یک عملیات، دهها یا صدها نیروی مسلح را از میدان خارج کند؛ اما اگر همان عملیات نتواند چرخه نارضایتی، بیاعتمادی و شورش را متوقف کند، دولت صرفاً در حال مدیریت موقت بحران است، نه حل آن.
این همان نقطه ضعف بنیادین سیاست اسلامآباد در بلوچستان است.
دولت پاکستان بهجای آنکه بحران را از مسیر سیاسی نیز دنبال کند، بیش از پیش به زبان نظامی متوسل شده است. سرفراز بوگتی، وزیر اعلی بلوچستان، در ۱۲ سپتامبر صراحتاً مذاکره با گروههای شورشی را رد کرد و بر ادامه عملیات نظامی تأکید کرد.
این موضع ممکن است از منظر امنیتی برای حکومت قابل توضیح باشد، اما از منظر سیاسی یک پیام روشن دارد: اسلامآباد برای بحران بلوچستان هنوز راهی جز زور پیدا نکرده است.
و هنگامی که دولت راه سیاسی را میبندد، هزینه شکست سیاسی را باید با افزایش هزینه امنیتی بپردازد.
در سوی دیگر این بحران، خانوادههایی قرار دارند که نه اسلحه دارند و نه فرماندهی یک گروه مسلح را بر عهده گرفتهاند. آنها فقط میپرسند بستگانشان کجا هستند.
در ۳۱ اوت، خانوادههای افراد ناپدیدشده در کویته بار دیگر تجمع کردند و خواستار بازگرداندن عزیزانشان و پایان بازداشتهای خارج از روند قانونی شدند. حضور زنان و کودکان در این اعتراضها، تصویر دیگری از بلوچستان ارائه میکند: استانی که بحران امنیتی آن مستقیماً به داخل خانهها، خانوادهها و زندگی روزمره مردم نفوذ کرده است.
این شاید دردناکترین شکست دولت پاکستان باشد.
دولت میتواند در بیانیههای نظامی از «تروریستها» سخن بگوید؛ اما وقتی مادری با عکس فرزند ناپدیدشدهاش مقابل نهادهای دولتی میایستد، دیگر نمیتوان همهچیز را در قالب یک عملیات ضدتروریستی توضیح داد.
پرسش مادر، پرسشی امنیتی نیست.
پرسشی درباره حاکمیت قانون است.
اگر فردی متهم به جرم است، دادگاه باید درباره او تصمیم بگیرد. اگر مجرم نیست، باید آزاد شود. اما ناپدیدشدن انسان و بیخبری خانواده از سرنوشت او، خلأیی ایجاد میکند که هیچ عملیات نظامی قادر به پرکردنش نیست. همین مسئله در سالهای اخیر به یکی از منابع اصلی بیاعتمادی میان بخشی از جامعه بلوچ و دولت پاکستان تبدیل شده است. گزارشهای مستقل نیز از تداوم مسئله ناپدیدشدگان اجباری و فقدان پاسخگویی مؤثر سخن گفتهاند.
در چنین شرایطی، دولت در یک دور باطل گرفتار میشود:
ناامنی بیشتر، نظامیگری بیشتر میخواهد؛ نظامیگری بیشتر، نارضایتی بیشتری تولید میکند؛ نارضایتی بیشتر، زمینه اجتماعی مساعدتری برای شورش فراهم میکند؛ و شورش تازه، دوباره دولت را به سوی نظامیگری بیشتر سوق میدهد.
این همان چرخهای است که بلوچستان را به یکی از دشوارترین پروندههای دولت پاکستان تبدیل کرده است.
حتی سخنان رسمی دستگاه دیپلماسی پاکستان نیز بهنوعی این تناقض را آشکار میکند. در نشست خبری وزارت خارجه پاکستان در ۲ سپتامبر، خبرنگاری پرسید که چگونه پاکستان میخواهد در سطح منطقهای نقش امنیتی ایفا کند، در حالی که در بلوچستان و مناطق دیگر داخل کشور با مشکلات جدی امنیتی مواجه است. وزارت خارجه پاسخ داد که بخش داخلی مسئله در حوزه وزارت کشور و نهادهای امنیتی قرار دارد و بر عملیات ضدتروریستی و ادعای حمایت خارجی از مهاجمان تأکید کرد.
این پاسخ خود گویای یک مشکل ساختاری است: اسلامآباد بخش بزرگی از بحران بلوچستان را به دشمن خارجی نسبت میدهد، در حالی که ریشههای داخلی بحران همچنان پابرجاست.
حتی اگر ادعاهای پاکستان درباره پشتیبانی خارجی از گروههای مسلح را بپذیریم، یک پرسش اساسی باقی میماند: چرا جامعهای باید تا این اندازه مستعد پذیرش روایتهای شورشی شود؟
پاسخ این پرسش را نمیتوان فقط در مرز افغانستان یا رقابت با هند جستوجو کرد.
بلوچستان استانی وسیع، فقیرتر از بسیاری از مناطق پاکستان و غنی از منابع طبیعی است؛ استانی که دهههاست میان وعده توسعه و واقعیت محرومیت گرفتار مانده است. الجزیره نیز بلوچستان را بزرگترین استان پاکستان از نظر مساحت و در عین حال کمتوسعهترین استان کشور توصیف کرده است.
بنابراین مشکل اسلامآباد فقط این نیست که نمیتواند همه مهاجمان را دستگیر کند.
مشکل عمیقتر این است که نمیتواند اعتماد تولید کند.
و دولتی که اعتماد تولید نمیکند، برای حفظ اقتدار ناچار است بیشتر به زور متوسل شود؛ و هرچه بیشتر به زور متکی شود، فاصلهاش با جامعه بیشتر میشود.
بلوچستان اکنون تصویر بزرگتری از بحران دولت پاکستان است: ارتش قدرتمند است، اما امنیت پایدار نیست؛ عملیات گسترده است، اما شورش پایان نیافته؛ مقامها از پیروزی سخن میگویند، اما جادهها ناامناند؛ دولت از حاکمیت قانون سخن میگوید، اما خانوادههای ناپدیدشدگان همچنان در خیابانها دنبال پاسخاند.
این تناقضها در کنار هم، تصویری از دولتی ارائه میکنند که برای اعمال قدرت ظرفیت قابلتوجهی دارد، اما برای تبدیل قدرت به ثبات سیاسی ناتوان مانده است.
و شاید فاجعه اصلی بلوچستان دقیقاً همین باشد: مردم فقط از گلوله نمیترسند؛ از آیندهای میترسند که در آن نه دولت قادر به پایاندادن به خشونت است، نه جامعه قادر به فرار از آن.
بلوچستان در چنین وضعیتی به سرزمینی تبدیل میشود که دولت در آن حضور دارد، اما حاکمیتش مدام مورد آزمون قرار میگیرد؛ ارتش در آن حضور دارد، اما امنیت همچنان شکننده است؛ و سیاستمداران در آن سخن میگویند، اما پاسخ قانعکنندهای برای بنیادیترین پرسشهای مردم ندارند.
در نهایت، شکست یک دولت همیشه با سقوط یک پایتخت یا از دست رفتن یک شهر آغاز نمیشود.
گاهی شکست از جایی آغاز میشود که شهروند عادی دیگر باور ندارد دولت بتواند از او محافظت کند، صدایش را بشنود و سرنوشت عزیزش را به او توضیح دهد.
بلوچستان امروز بیش از هر چیز، صحنه همین فرسایش اعتماد است؛ و این شاید خطرناکتر از هر حمله مسلحانهای باشد.


