✍️ عزیز ماجد
هشتم مهر ۱۴۰۱، زاهدان در خون نشست؛ روزی که در حافظه ایران نه به نام یک تاریخ، که به نام زخمی ماندگار ثبت شد. جمعهای که باید روز آرامش، نیایش و بازگشت آدمها به خانههایشان میبود، به یکی از تلخترین روزهای تاریخ معاصر سیستان و بلوچستان بدل شد. در آن روز، پس از نماز جمعه، صدای گلوله بر شهر پیچید و انسانهایی که بسیاری از آنان جز جان و آرزوهایشان چیزی در دست نداشتند، هدف تیراندازی نیروهای امنیتی قرار گرفتند. سازمان عفو بینالملل گزارش کرده است که در جریان سرکوب آن روز، دستکم ۶۶ نفر در واقعه مرتبط با مصلی زاهدان کشته شدند و شمار واقعی قربانیان احتمالاً بیشتر بوده است. در میان کشتهشدگان، کودکان نیز بودند؛ کودکانی که هنوز فرصت نکرده بودند تمام رؤیاهای کودکیشان را زندگی کنند.
اما هیچ عددی نمیتواند بزرگی این فاجعه را روایت کند. شصتوشش، هفتاد، هشتاد یا هر عدد دیگری که بعدها در گزارشها نوشته شود، تنها زمانی معنای انسانی پیدا میکند که پشت هر عدد، یک انسان را ببینیم؛ انسانی با نام، چهره، خانواده، خاطره و رؤیا. هر یک از آنان روزی از خانه بیرون آمده بود و کسی چشمبهراه بازگشتش بود. مادری شاید برایش چای دم کرده بود، کودکی شاید منتظر شنیدن صدای قدمهای پدر یا برادرش بود، همسری شاید قرار گذاشته بود شب، قصه روز را برای هم تعریف کنند. اما آن جمعه، بسیاری از این انتظارها برای همیشه بیپاسخ ماند.
فاجعه زاهدان را نمیتوان در چند سطر گزارش خبری خلاصه کرد؛ زیرا آنچه در آن روز اتفاق افتاد، فقط مرگ شماری از شهروندان نبود، بلکه زخمی عمیق بر پیکر یک جامعه بود. در میان قربانیان، کودکانی بودند که هنوز آیندهشان آغاز نشده بود. عفو بینالملل از کشتهشدن دستکم ده کودک بلوچ در جریان سرکوبهای آن دوره در زاهدان خبر داده و درباره شواهد مربوط به اصابت گلوله به بخشهای حیاتی بدن برخی از آنان گزارش داده است. اینجاست که زبان از توصیف بازمیماند و قلم در برابر پرسشی سنگین متوقف میشود: کودکی که هنوز جهان را به تمامی نشناخته است، چگونه میتواند دشمن یک حکومت باشد که پاسخ به حضور او گلوله است؟
زاهدان، در آن جمعه، تنها شاهد کشتهشدن انسانها نبود؛ شاهد شکستهشدن حرمت جان انسان بود. حکومتی که خود را صاحب اختیار سرنوشت مردم میداند، هنگامی که در برابر شهروند معترض یا حتی رهگذر و نمازگزار، به جای گفتوگو و پاسخ، از گلوله استفاده میکند، تنها بدن انسانها را هدف قرار نداده است؛ اعتماد عمومی را نیز نشانه رفته است. آنچه بر زاهدان گذشت، از این منظر، صرفاً یک حادثه امنیتی یا یک درگیری خیابانی نبود؛ مسئلهای بود درباره ارزش جان انسان و حدود قدرتی که خود را فراتر از پاسخگویی میبیند.
در سالهای پس از آن جمعه، روایت رسمی حکومت نیز کوشید تصویری متفاوت از ماجرا ارائه کند. مقامهای جمهوری اسلامی شمار کشتهشدگان را بسیار کمتر از شمار گزارششده از سوی نهادهای حقوق بشری اعلام کردند و برای توصیف رخداد، روایتهایی درباره «اغتشاشگران» و عوامل مسلح مطرح شد. عفو بینالملل نیز از تلاش مقامها برای توجیه کشتار و از نگرانی درباره استفاده از اعترافات اجباری در روایت رسمی سخن گفته است. اما حقیقت یک واقعه را نمیتوان تنها با بیانیههای رسمی تعیین کرد. حقیقت گاهی در تصویر یک پیکر بیجان است، گاهی در صدای لرزان یک شاهد، گاهی در چشمهای مادری که فرزندش را از دست داده و گاهی در سکوت خانهای که از آن پس، جای یک نفر در آن همیشه خالی است.
برای خانوادههای قربانیان، هشتم مهر هرگز تمام نشده است. تاریخ میتواند از روی تقویم عبور کند، اما برای مادری که فرزندش را از دست داده، زمان در همان لحظه متوقف میشود. برای پدری که دیگر صدای فرزندش را نمیشنود، سالها نیز نمیتوانند جای خالی او را پر کنند. برای کودکی که پدرش را در آن روز از دست داده، هر تولد، هر نوروز، هر شب یلدا و هر جشن خانوادگی میتواند یادآور کسی باشد که دیگر پشت در ظاهر نخواهد شد. چنین زخمی با گذشت زمان کوچک نمیشود؛ فقط انسان یاد میگیرد چگونه آن را با خود حمل کند.
از همین رو، سخن گفتن از جمعه خونین زاهدان تنها سخن گفتن از گذشته نیست. این سخن گفتن از مسئولیت است؛ مسئولیت در برابر جان انسانهایی که دیگر نمیتوانند خود سخن بگویند. عدالت برای آنان به معنای انتقام کور و خشونت تازه نیست. دادخواهی یعنی حقیقت روشن شود، نام قربانیان ثبت و حفظ شود، شواهد از میان نرود، خانوادهها حق دانستن داشته باشند و هرکس که در کشتار، صدور دستور، سازماندهی، اجرا یا پنهانکردن حقیقت نقشی داشته است، در یک روند قضایی عادلانه و مبتنی بر شواهد پاسخگو باشد. خونخواهی اگر معنایی شایسته نام انسان داشته باشد، چیزی جز همین مطالبه عدالت نیست؛ عدالت برای مردگانی که دیگر زبان ندارند و برای زندگانی که حق دارند بدانند چه بر عزیزانشان گذشته است.
آنچه بر زاهدان رفت، نباید در گردوغبار فراموشی گم شود. فراموشی، دومین مرگ قربانیان است. نخستین بار، گلوله جان آنان را گرفت؛ بار دوم، هنگامی است که جامعه نامشان را از یاد ببرد و اجازه دهد روایت حقیقت در میان انکار و تحریف ناپدید شود. از این رو، زنده نگهداشتن نام قربانیان نه یک کار نمادین، بلکه بخشی از مبارزه برای حقیقت است. هر نامی که گفته میشود، گویی چراغی در برابر تاریکی روشن میشود؛ چراغی کوچک، اما سرسخت، که نمیگذارد شب همهچیز را ببلعد.
زاهدان پیش از آن جمعه نیز زخمی بود؛ زخمی از سالها محرومیت، فقر، تبعیض و بیاعتمادی. جامعه بلوچ بارها از تبعیض و نابرابری سخن گفته و سازمانهای حقوق بشری نیز از وضعیت حقوق بشر در سیستان و بلوچستان ابراز نگرانی کردهاند. اما هشتم مهر، همه این زخمهای قدیمی را به یک خاطره خونین پیوند زد؛ خاطرهای که نشان داد وقتی صدای اعتراض به رسمیت شناخته نشود و پاسخ حکومت به مطالبه شهروندان گلوله باشد، شکاف میان مردم و قدرت عمیقتر میشود.
با این همه، زاهدان را نباید فقط با مرگ به یاد آورد. زاهدان را باید با زندگی قربانیان به یاد آورد؛ با خندههایشان، با آرزوهایشان، با دستهایی که کار میکردند، با چشمهایی که به آینده نگاه میکردند و با خانههایی که حضورشان در آنها معنا داشت. آنها پیش از آنکه قربانی یک واقعه تاریخی باشند، انسان بودند. این شاید مهمترین حقیقتی باشد که نباید اجازه داد در هیاهوی سیاست و روایتهای رسمی گم شود.
امروز، هر بار که نام «جمعه خونین زاهدان» بر زبان میآید، در حقیقت نام انسانهایی زنده میشود که دیگر در میان ما نیستند. نام آنان باید بماند؛ نه برای برانگیختن نفرت میان مردم، بلکه برای یادآوری حرمت جان. باید بماند تا روشن باشد هیچ حکومتی، هیچ ایدئولوژی و هیچ قدرتی حق ندارد انسان را به عددی در یک گزارش تبدیل کند. باید بماند تا مادران قربانیان بدانند که جهان فراموش نکرده است. باید بماند تا آیندگان بدانند که در هشتم مهر ۱۴۰۱ چه گذشت و چگونه انسانهایی بیگناه، در یکی از تلخترین روزهای تاریخ معاصر ایران، جان خود را از دست دادند.
عدالت ممکن است دیر برسد، اما مطالبه عدالت نباید پیر شود. حقیقت ممکن است سالها پشت دیوارهای ترس و انکار بماند، اما حقیقت را نمیتوان برای همیشه زندانی کرد. روزی باید همه آنچه بر زاهدان گذشت، بیپرده و بر اساس اسناد و شهادتها ثبت شود؛ روزی که نام قربانیان در کنار شرح زندگیشان نوشته شود، مسئولیتها بررسی شود و هیچ مقام و مأموری نتواند پشت عنوان، لباس، دستور یا ساختار قدرت پنهان شود. این همان دادخواهیای است که خانوادههای داغدار سزاوار آناند و جامعه نیز برای رهایی از چرخه خشونت به آن نیاز دارد.
هشتم مهر، روزی بود که آسمان زاهدان شاهد باریدن باران نبود؛ شاهد باریدن خون بود. اما خون آن انسانها نباید به فراموشی سپرده شود. باید در حافظه بماند، در تاریخ ثبت شود و به مطالبهای روشن برای حقیقت و عدالت بدل شود. آن جمعه گذشت، اما پرسشهایش هنوز باقی است؛ پرسشهایی که با گذشت هر سال سنگینتر میشوند: چه کسانی کشته شدند؟ چرا کشته شدند؟ چه کسانی دستور دادند؟ چه کسانی شلیک کردند؟ چه کسانی حقیقت را پنهان کردند؟ و چه زمانی خانوادههای داغدار پاسخ خواهند شنید؟
زاهدان هنوز در انتظار پاسخ است. مادران هنوز در انتظار حقیقتاند. نامهای بسیاری هنوز باید گفته شوند. و جامعهای که آن خون را به یاد میآورد، حق دارد عدالت بخواهد؛ نه عدالت انتقامجویانه، بلکه عدالتی که در آن حقیقت روشن شود، مسئولیت مشخص گردد و هیچ انسانی، هرگز، تنها به خاطر آنکه در برابر قدرت ایستاده یا در زمان نامناسبی در مکان نامناسبی بوده، قربانی گلوله نشود.
جمعه خونین زاهدان را باید به خاطر سپرد؛ با تمام تلخیاش، با تمام نامهایش، با تمام مادرانی که داغدار شدند و با تمام کودکانی که پیش از آنکه بزرگ شوند، از جهان رفتند. باید آن را به یاد آورد، زیرا ملتی که قربانیان خود را به یاد میآورد، هنوز به عدالت ایمان دارد. باید آن را به یاد آورد، زیرا سکوت در برابر خون بیگناهان، زخم را درمان نمیکند. و باید آن را به یاد آورد تا روزی که حقیقت، بیهراس و بیپرده، جای انکار را بگیرد و دادخواهی، به جای دیگری از چرخه خشونت، راهی به سوی کرامت انسان بگشاید. زاهدان فراموش نخواهد شد؛ زیرا بعضی جمعهها در تقویم تمام میشوند، اما در وجدان یک ملت، هرگز به پایان نمیرسند.


