33.8 C
ایران
شنبه, سپتامبر 12, 2026

نواز آزادی‌نواز

✍️ عیسی رحیمی

بعضی جوان‌ها می‌میرند؛ و بعضی جوان‌ها، با مرگ‌شان، قصه‌ای را ناتمام می‌گذارند که سال‌ها می‌توان درباره‌اش نوشت. لال خان نواز از آن جوان‌هایی بود که زندگی برایش رؤیایی سفید نوشته بود؛ روپوش سفید، کتاب‌های طب، بوی بیمارستان و دستانی که قرار بود نبض بیماران را بگیرند و مرهمی بر دردهای تن انسان‌ها باشند. اما سرنوشت، صفحه دیگری برای او نوشته بود؛ صفحه‌ای با رنگ کوهستان، دود و باروت.

لال خان، دانشجوی رشته طب در کالج طبی بولان، جوانی بود که می‌توانست فردا در برابر بیماری‌ها بایستد، نسخه بنویسد و جان انسان‌ها را از چنگال درد بیرون بکشد. حکومت بلوچستان نیز برای آینده تحصیلی و حرفه‌ای او بورسیه در نظر گرفته بود؛ راهی که می‌توانست او را به فردایی روشن، آرام و آبرومند برساند.

اما گاهی دردِ یک سرزمین، از دردهای یک بیمار بزرگ‌تر می‌شود.
روایت است که لال خان نتوانست رنج سرزمینش را تنها از پشت صفحات کتاب‌ها تماشا کند. نتوانست میان سطرهای کتاب طب بنشیند و صدای زخمی را که بیرون از دیوارهای دانشگاه فریاد می‌کشید، نشنیده بگیرد. کتاب‌هایش را بست، قلمش را کنار گذاشت و راهی کوهستان شد؛ راهی که از آن بازگشت آسان نبود.

چه چیزی در دل یک جوان می‌گذرد که رؤیای روپوش سفید را رها می‌کند؟
چه اندوهی باید در جان آدمی انباشته شود که آینده‌ای روشن، بورسیه، دانشگاه و حرفه‌ای محترم، دیگر نتوانند او را در جای خود نگه دارند؟
پاسخ شاید در همان کوهستان‌هایی باشد که لال خان به سوی‌شان رفت؛ در سکوت سنگ‌ها، در بادهایی که از دره‌ها می‌گذرند و در سرزمینی که هر نسل، بخشی از دردهای نسل پیشین را با خود حمل می‌کند.

برای لال خان، بنا بر این روایت، قلم دیگر تنها قلم نبود و کتاب دیگر تنها کتاب. او گمان کرد که درد سرزمینش را نمی‌توان با واژه‌های کتاب درمان کرد. دستی که قرار بود روزی نسخه طبابت بنویسد، تفنگ گرفت؛ و جوانی که می‌توانست عمرش را در راه نجات بیماران بگذراند، خود را در مسیری یافت که مرز میان آرمان و مرگ در آن باریک‌تر از همیشه است.

اما هیچ آرمانی نمی‌تواند تلخی مرگ یک جوان را از میان ببرد.
گزارش‌ها می‌گویند لال خان نواز روز گذشته در جریان یک درگیری مسلحانه با نیروهای امنیتی کشته شد؛ جوانی که هنوز فصل‌های بسیاری از زندگی‌اش نانوشته مانده بود. هنوز می‌توانست سال‌ها درس بخواند، طبابت کند، به خانه بازگردد، دست مادرش را ببوسد، صدای پدرش را بشنود و روزی در اتاقی روشن، بیماری را از درد برهاند.

اما همه آن «می‌توانست‌ها» اکنون به گذشته پیوسته‌اند.
اکنون به جای صدای ورق‌خوردن کتاب‌هایش، نام اوست که میان خاطرات دوستان و هم‌کلاسی‌هایش می‌چرخد. به جای آینده‌ای که می‌توانست داشته باشد، تصویری از جوانی باقی مانده که در میانه راه، زندگی را پشت سر گذاشت.

مرگ لال خان تنها پایان یک زندگی نیست؛ پایان یک رؤیاست. رؤیای جوانی که می‌توانست طبیب باشد، اما سرنوشت او را به راهی دیگر کشاند. شاید روزی نام او در فهرست فارغ‌التحصیلان کالج طبی بولان قرار می‌گرفت و سال‌ها بعد، بیماری‌ها را با دانش و مهارت درمان می‌کرد. اما اکنون نامش در حافظه کسانی خواهد ماند که او را با رؤیایی ناتمام به یاد می‌آورند.

چه تراژدی غریبی است؛
جوانی که قرار بود زخم‌های مردم را درمان کند، خودش با زخم‌های سرزمینش به کوهستان رفت و دیگر بازنگشت.
شاید بزرگ‌ترین پرسش این داستان، چگونگی مرگ لال خان نباشد؛ بلکه چرایی ناتمام‌ماندن زندگی او باشد.
چرا باید جوانی که می‌توانست فردایش را با کتاب بسازد، تفنگ به دست بگیرد؟
چرا باید کسی که می‌توانست طبیب شود، خود به قربانی خشونت بدل شود؟
و چرا در سرزمین‌هایی که جوانان‌شان بیش از هر چیز به مدرسه، دانشگاه، کتاب و امید نیاز دارند، گاهی آرزوها پیش از آن‌که به شکوفه بنشینند، در میان دود و گلوله پرپر می‌شوند؟
لال خان نواز دیگر بازنخواهد گشت.
کوهستان او را در خود نگه داشته است و رؤیای سفیدش، همان روپوش سفیدی که شاید روزی بر تن می‌کرد، برای همیشه در جایی میان صفحات کتاب‌های نخوانده‌اش باقی مانده است.
او رفت؛ اما کتاب‌هایش هنوز هستند.
قلمش شاید هنوز جایی در گوشه‌ای از اتاقش افتاده باشد.
و شاید اگر آن قلم می‌توانست سخن بگوید، تنها یک جمله می‌نوشت:
«من قرار بود درد را درمان کنم؛ اما پیش از آن، دردِ سرزمینم مرا با خود برد.»

Related Articles

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

صفحات مجازی

0طرفدارانمانند
0پیرواندنبال کردن
0مشترکینمشترک

پر طرفدار