✍️ علی موحد
شهادت «مهران نارویی»، جوان بلوچ اهلسنت در آزادشهر گلستان، تنها یک خبر تلخ دیگر در حاشیه فراموششده جغرافیای ایران نیست؛ این حادثه، تصویری عریان از رابطه امنیتی و خشن جمهوری اسلامی با مردم بلوچ است؛ رابطهای که سالهاست بر پایه سوءظن، سرکوب، تبعیض و استفاده مرگبار از سلاح شکل گرفته و اکنون به یکی از عمیقترین شکافهای اجتماعی و سیاسی کشور تبدیل شده است.روایتهای محلی از نحوه کشتهشدن این شهروند بلوچ، هولناک و تکاندهنده است؛ جوانی که ابتدا هنگام حرکت با موتورسایکل هدف تیراندازی قرار میگیرد و سپس پس از سقوط، از فاصله نزدیک نیز گلوله میخورد. حتی اگر تمام جزئیات این روایت نیازمند بررسی مستقل باشد، سکوت کامل نهادهای رسمی خود به بخشی از بحران تبدیل شده است. جمهوری اسلامی بار دیگر همان الگوی همیشگی را تکرار کرده؛ شلیک، مرگ، سکوت و فراموشی.مسئله فقط یک تیراندازی نیست؛ مسئله ساختاری است که جان بلوچ را کمارزشتر از دیگر شهروندان میبیند. در سالهای گذشته دهها و بلکه صدها مورد از تیراندازی مستقیم به سوختبران، جوانان بلوچ و شهروندان عادی گزارش شده است؛ حوادثی که اغلب بدون محاکمه عاملان، بدون شفافیت و بدون پاسخگویی پایان یافتهاند. این تکرار، دیگر «خطای فردی» نیست؛ بلکه نشانه وجود یک ذهنیت امنیتی مزمن در ساختار جمهوری اسلامی نسبت به بلوچهاست.بلوچستان و مناطق بلوچنشین ایران سالهاست زیر بار تبعیض اقتصادی، مذهبی و سیاسی قرار دارند. مردمی که از فقر سیستماتیک، بیکاری گسترده، محرومیت از توسعه و محدودیتهای مذهبی رنج میبرند، همزمان با شدیدترین برخوردهای امنیتی نیز مواجهاند. جمهوری اسلامی بهجای آنکه ریشههای نارضایتی و محرومیت را درمان کند، صورت مسئله را امنیتی کرده است؛ گویی هر بلوچی بالقوه متهم است و هر حرکتش نیازمند سرکوب.این نگاه امنیتی، محصول ترس نظام از جامعهای است که دیگر به وعدههای حکومت باور ندارد. جمهوری اسلامی در مناطق بلوچنشین نه توان تولید مشروعیت دارد و نه سرمایه اجتماعی. آنچه باقی مانده، اتکای روزافزون به اسلحه و نیروهای نظامی است؛ و این دقیقاً نشانه سرخوردگی و فرسودگی یک نظام سیاسی است. حکومتی که نتواند اعتماد مردم را بهدست آورد، ناچار به حکومت از طریق ترس میشود. گلوله، جای گفتوگو را میگیرد و سرکوب، جای عدالت را.اما تجربه تاریخی نشان داده است که خشونت دولتی، هرگز بحران مشروعیت را حل نمیکند؛ بلکه آن را عمیقتر میسازد. خون مهران نارویی، تنها یک خانواده را داغدار نکرده؛ بلکه زخمی دیگر بر حافظه جمعی بلوچها افزوده است. هر تیراندازی بیپاسخ، فاصله میان مردم و حکومت را بیشتر میکند و احساس بیگانگی را در میان نسلی تقویت میکند که خود را نه شهروند برابر، بلکه قربانی تبعیض ساختاری میبیند.جمهوری اسلامی سالها تلاش کرده با روایتهای امنیتی، صدای اعتراض بلوچها را خاموش کند؛ اما واقعیت میدانی چیز دیگری میگوید. امروز حتی مناطق دور از مرکز بلوچستان نیز از خشونت حکومتی در امان نیستند. کشتهشدن یک شهروند بلوچ در گلستان نشان میدهد که مسئله صرفاً جغرافیا نیست؛ بلکه نوع نگاه حاکمیت به هویت بلوچ و اهلسنت است.آنچه بیش از خود حادثه خشمبرانگیز است، فقدان عدالت است. در ساختاری که نیروهای مسلح عملاً از مصونیت برخوردارند، امید به تحقیق مستقل و محاکمه عاملان بسیار ناچیز است. همین مصونیت، چرخه خشونت را بازتولید میکند. وقتی نظام هزینهای برای شلیک به شهروندان نمیپردازد، تکرار این فجایع به امری عادی تبدیل میشود.مرگ مهران نارویی را نمیتوان صرفاً یک «حادثه» نامید؛ این رویداد نماد بحرانی عمیقتر است؛ بحران حکومتی که بهجای پاسخگویی، سکوت میکند و بهجای عدالت، گلوله شلیک میکند. جمهوری اسلامی شاید بتواند اخبار را سانسور کند، اما نمیتواند احساس خشم، تحقیر و بیاعتمادی انباشتهشده در میان مردم بلوچ را پنهان سازد؛ احساسی که هر روز گستردهتر میشود و مشروعیت فرسوده نظام را بیش از پیش زیر سؤال میبرد.


