✍️ مبارز
افغانستان در بیش از یک قرن گذشته، علیرغم جنگها، مداخلات خارجی و بحرانهای داخلی، همواره بهعنوان یک واحد سیاسی و جغرافیایی پابرجا باقی مانده است. بسیاری از پژوهشگران حوزه دولتسازی و مطالعات منطقهای باور دارند که ساختار تاریخی قدرت در افغانستان، برخلاف برخی کشورهای مصنوعِ پس از استعمار، بر محور یک مرکزیت سیاسی شکل گرفته و همین مسئله مانع فروپاشی کامل کشور در بحرانیترین مقاطع شده است. از این منظر، طرحهایی مانند «ترکستان»، «هزارستان» یا دیگر پروژههای قوممحور، بیش از آنکه دارای ظرفیت عملی باشند، بازتاب نوعی تخیل سیاسی و محصول فضای رسانهای و رقابتهای ژئوپولیتیک منطقهایاند.
بررسی تاریخی نشان میدهد که پروژههای تجزیهطلبانه در افغانستان تقریباً در تمامی دورهها با شکست مواجه شدهاند. حتی در دهه هفتاد خورشیدی که کشور عملاً میان گروههای مختلف تقسیم شده بود، هیچیک از جریانهای مسلح نتوانستند یک جغرافیای مستقل و پایدار مبتنی بر قومیت ایجاد کنند. دلیل اصلی این ناکامی، درهمتنیدگی عمیق جمعیتی، وابستگی متقابل اقتصادی و فقدان مرزهای قومیِ روشن در افغانستان بوده است. برخلاف برخی روایتهای سیاسی، جغرافیای افغانستان بهگونهای نیست که بتوان آن را بهسادگی بر مبنای قومیت تفکیک کرد؛ زیرا اکثر ولایتها و مناطق دارای ترکیب پیچیده و چندقومی هستند.
در سالهای اخیر، برخی جریانهای وابسته به بیرون تلاش کردهاند ایدههایی چون پانترکیسم یا سایر پروژههای فراملی را وارد فضای سیاسی افغانستان کنند. پانترکیسم، که ریشههای فکری آن به اواخر دوران عثمانی و سپس تحولات ژئوپولیتیکی آسیای میانه بازمیگردد، مبتنی بر نوعی همگرایی هویتی میان اقوام ترکتبار است. با این حال، انتقال این گفتمان به افغانستان با موانع جدی اجتماعی و سیاسی روبهرو است؛ زیرا جامعه افغانستان نه بر اساس بلوکهای خالص قومی، بلکه بر پایه پیوندهای تاریخی، مذهبی، جغرافیایی و منافع مشترک شکل گرفته است.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، هرگونه صفبندی قومیِ تند معمولاً به شکلگیری صفبندی متقابل منجر میشود. در صورتی که گفتمان پانترکیسم بهعنوان یک پروژه سیاسی در افغانستان مطرح شود، در برابر آن طیف گستردهای از اقوام غیرترکتبار، از جمله پشتونها، تاجیکها، بلوچها، نورستانیها و دیگر گروههای قومی قرار خواهند گرفت. این وضعیت نه تنها خطر تقابل اجتماعی را افزایش میدهد، بلکه ترکتباران افغانستان را نیز در موقعیت دشوار و شکنندهای قرار میدهد. بسیاری از تحلیلگران باور دارند که اکثریت شهروندان ترکتبار افغانستان، خود را بخشی از ساختار تاریخی و ملی کشور میدانند و تمایلی به ورود به پروژههای فراملی و تنشزا ندارند. از سوی دیگر، هرگاه یک قوم یا جریان سیاسی با حمایت بیرونی و شعارهای هویتی تند وارد میدان شود، بهتدریج این تصور در میان دیگران شکل میگیرد که آن جریان دیگر یک بازیگر ملی نیست، بلکه بخشی از رقابتهای منطقهای است. چنین برداشتی میتواند اعتماد اجتماعی را از میان ببرد و زمینه برخوردهای خطرناک را فراهم سازد؛ برخوردهایی که در نهایت، هیچ قومی از آن سود نخواهد برد و تنها افغانستان را وارد مرحله تازهای از فرسایش داخلی خواهد کرد.
مطالعات مربوط به دولتهای چندقومی نیز نشان میدهد که در جوامع متکثر، ثبات پایدار معمولاً نه از مسیر تجزیه، بلکه از طریق ایجاد اقتدار مرکزی و نظم سیاسی فراگیر حاصل میشود. تجربه کشورهای منطقه از عراق تا لیبی و سوریه نشان داده که تضعیف دولت مرکزی غالباً به گسترش نفوذ بازیگران خارجی، ظهور جنگهای نیابتی و فرسایش ساختار اجتماعی منجر شده است. افغانستان نیز به دلیل موقعیت حساس ژئوپولیتیکی، در صورت ورود به مرحله صفبندیهای قومی، بهسرعت به میدان رقابت قدرتهای منطقهای تبدیل خواهد شد.
در این میان، ساختار کنونی حکومتداری در افغانستان، با وجود چالشهای اقتصادی و سیاسی، توانسته نوعی تمرکز قدرت و کنترل جغرافیایی را حفظ کند که در مقایسه با سالهای پایانی جمهوریت، نشانهای از ثبات و اقتدار مرکزی به شمار میرود. حاکمیت کنونی توانسته بخش بزرگی از جغرافیای افغانستان را تحت اداره واحد قرار دهد، میزان درگیریهای گسترده داخلی را به صفر برساند و از شکلگیری مراکز متعدد قدرت نظامی جلوگیری کند. بسیاری از تحلیلگران معتقدند همین تمرکز قدرت، عملاً ظرفیت مانور پروژههای قوممحور و جریانهای وابسته به بیرون را محدود ساخته است.
اقتدار مرکزی در افغانستان، در مفهوم مدرن آن، الزاماً به معنای حذف تنوع قومی یا نادیدهگرفتن هویتهای فرهنگی نیست؛ بلکه به معنای ایجاد چارچوبی است که در آن همه اقوام بتوانند در درون یک نظم ملی مشترک زندگی کنند. در چنین ساختاری، زبان، فرهنگ و سنتهای محلی میتوانند حفظ شوند، اما به ابزار رقابت ژئوپولیتیکی و بیثباتسازی کشور تبدیل نخواهند شد. به همین دلیل، بسیاری از پژوهشگران علوم سیاسی باور دارند که آینده افغانستان بیش از هر چیز به تقویت نهاد دولت، کاهش وابستگی خارجی و شکلگیری هویت سیاسی مشترک وابسته است.
در نهایت، ایده تجزیه افغانستان بیش از آنکه یک پروژه عملی باشد، یک تصور غیرواقعگرایانه و فاقد پشتوانه عینی است. واقعیتهای تاریخی، جغرافیایی و اجتماعی افغانستان نشان میدهد که این کشور، علیرغم تنوع قومی، دارای پیوندهای عمیق ساختاری و هویتی است که امکان فروپاشی آن را بهشدت محدود میسازد. در چنین شرایطی، پروژههای قوممحور و فرامرزی نه تنها راهحل بحران افغانستان نیستند، بلکه میتوانند زمینهساز بازتولید بحرانهایی شوند که مردم این کشور دههها هزینه آن را پرداختهاند.


