✍️ احسان یارمحمدی
بلوچستان فقط یک جغرافیا نیست؛ زخمی است که سالهاست در سکوت خون میدهد. زخمی در جنوبشرق ایران، میان شنهای داغ، خانههای فراموششده و چشمهایی که از شدت رنج، دیگر حتی توان گریهکردن ندارند. در آنجا، فقر فقط یک واژه نیست؛ هوایی است که مردم تنفس میکنند. محرومیت فقط یک آمار نیست؛ سرنوشت نسلی است که از نخستین روز تولد، سهمش از وطن، تبعیض بوده است.
وقتی از اعدام بلوچها سخن گفته میشود، نباید فقط به عددها نگاه کرد؛ زیرا هر عدد، انسانی بوده است با قلبی تپنده، مادری چشمانتظار، کودکی در آغوش، و خانهای که پس از رفتنش برای همیشه خاموش شده است. پشت عدد «۷۶۶» فقط آمار نیست؛ هفتصد و شصتوشش زندگیِ قطعشده است. هفتصد و شصتوشش مادر که لباس سیاه پوشیدهاند. هفتصد و شصتوشش خانواده که هر شب با جای خالی عزیزانشان غذا خوردهاند. هفتصد و شصتوشش قصه که دیگر ادامه پیدا نکرده است.
در گزارشهایی که نهادهای حقوق بشری منتشر کردهاند، آمده است که بخش بزرگی از این اعدامها به پروندههای مواد مخدر مربوط بوده است. اما هیچکس از خود نمیپرسد چرا در سرزمینی که سالها از ابتداییترین امکانات محروم مانده، جوانان تا این اندازه به سمت مسیرهای مرگ کشیده میشوند؟ چرا در بسیاری از مناطق بلوچنشین، مدرسه کمتر از پاسگاه است؟ چرا کودک بلوچ، پیش از آنکه رؤیاهایش را بشناسد، فقر را میشناسد؟ چرا در جایی که آب آشامیدنی، شغل، درمان و آموزش به رؤیا تبدیل شده، مرگ اینقدر فراوان است؟
بلوچستان سالهاست که فقط از زاویۀ امنیتی دیده شده است؛ نه بهعنوان خانهای برای میلیونها انسان، بلکه بهعنوان مسئلهای که باید کنترل شود. همین نگاه، انسان بلوچ را به حاشیه رانده است؛ تا جایی که گاه حتی مرگش هم خبر نمیشود. اعدام در بلوچستان، فقط پایان یک زندگی نیست؛ گاه پایان امید یک خانواده است که تنها نانآورش را از دست میدهد. کودکی که پدرش اعدام میشود، فقط یتیم نمیشود؛ او در بسیاری موارد، از مدرسه، آینده، امنیت روانی و حتی حق طبیعی زیستن محروم میگردد.
زندان مرکزی زاهدان، که بنا بر این گزارشها صدها اعدام در آن انجام شده، فقط یک زندان نیست؛ نماد یک تراژدی خاموش است. دیوارهای آن، شاهد آخرین نفسهای مردانی بوده که بسیاریشان در حاشیهترین نقاط این کشور متولد شدند؛ مردانی که شاید اگر در شهری دیگر، با امکاناتی دیگر و در شرایطی دیگر به دنیا میآمدند، هرگز مسیر زندگیشان به طناب دار ختم نمیشد.
مسئله فقط مجازات نیست؛ مسئله، عدالت است. عدالت، زمانی معنا دارد که فرصتها برابر باشد؛ وقتی کودکی در تهران با دسترسی به آموزش، امکانات، امنیت و آینده رشد میکند و کودکی در بلوچستان در میان فقر، تبعیض و محرومیت، سخنگفتن از «انتخاب برابر» فریبدادن وجدان عمومی است. نمیتوان دههها یک ملت را در حاشیه نگاه داشت و سپس قربانیان همان محرومیت را مجرم نامید، بیآنکه سهم ساختارها در این تراژدی دیده شود.
مردم بلوچ، سالهاست میان دو مرگ زندگی میکنند: مرگ تدریجیِ ناشی از فقر، و مرگ ناگهانیِ ناشی از طناب دار. در بسیاری از روستاهای بلوچستان، جوانان یا بیکارند یا سوختبر یا گرفتار شبکههای قاچاقی که ریشه در همان فقر تاریخی دارد. آنها در شرایطی زیستهاند که دولتها کمتر برای زندگیشان برنامه داشتهاند، اما برای مجازاتشان همیشه آماده بودهاند.
تلختر آنکه بسیاری از این مرگها در سکوت رخ داده است. نه رسانهای بوده، نه دوربینی، نه دادخواهی گستردهای. انگار خون بلوچ، ارزانتر از دیگران بوده است. انگار رنج او کمتر دیده میشود. انگار مادر بلوچ باید در سکوت عزاداری کند، چون فریادش به جایی نمیرسد.
اما حقیقت را نمیتوان برای همیشه دفن کرد. بلوچستان، فقط سرزمین فقر نیست؛ سرزمین صبوری نیز هست. مردمانی که با وجود دههها محرومیت، هنوز کرامت انسانی خود را حفظ کردهاند. مادرانی که زیر آفتاب سوزان، فرزندانشان را با امید بزرگ میکنند. پدرانی که با دستهای خالی، برای زندهماندن خانواده میجنگند. کودکانی که با پای برهنه به مدرسه میروند، اما هنوز رؤیا دارند.
امروز، سخنگفتن از بلوچها فقط دفاع از یک قوم نیست؛ دفاع از انسانیت است. هیچ جامعهای با طناب دار به عدالت نمیرسد. هیچ کشوری با حذف فرزندان حاشیههایش به امنیت پایدار دست پیدا نمیکند. امنیت واقعی از مدرسه میآید، نه از چوبههای اعدام؛ از عدالت میآید، نه از ترس؛ از توسعه میآید، نه از تبعیض.
تاریخ، روزی دربارۀ این سالها قضاوت خواهد کرد. خواهد پرسید چگونه ممکن بود در گوشهای از یک کشور، این همه انسان در سکوت جان بدهند و جهان فقط تماشا کند؟ خواهد پرسید چرا فقر درمان نشد، اما مجازات ادامه یافت؟ چرا صدای مادران بلوچ شنیده نشد؟ چرا کودکان بلوچستان باید میراثدار اندوه باشند؟
و آن روز، شاید بزرگترین حقیقت همین باشد:
بلوچستان هرگز فقط قربانی فقر نبود؛ قربانی فراموشی بود.


