✍️ متین خدابنده
در این روزها که شهرها غرقِ نور و هیاهوی عید قرباناند، ازدحام همهجا را به تصرف خود درآورده، کودکان با شوقِ لباس نو میخوابند و مادران برای آمدنِ عزیزانشان سفره میآرایند، در بلوچستانِ پاکستان، قصه رنگ دیگری دارد؛ آنجا عید، بوی خون میدهد. بوی خاکِ داغ.
بوی مادری که هنوز چشم به راه فرزندیست که سالها پیش در کوهها ناپدید شده است.
بوی کودکی که هر عید، در را نیمهباز میگذارد، شاید پدرش بازگردد؛ اما بهجای صدای قدمهای پدر، تنها خبرِ یک جنازه میرسد… یا حتی همان هم نه.
بلوچستانِ پاکستان، سالهاست که میان آتش و اندوه نفس میکشد. سرزمینی که کوههایش شاهدِ سوختنِ جوانانیست که زندگی را رها کردند تا چیزی به نام «آزادی» را زنده نگه دارند.
جوانانی که شاید میتوانستند کنار خانوادههایشان باشند، در عید بخندند، فرزندانشان را در آغوش بگیرند و زندگی آرامی داشته باشند؛ اما راه دیگری را برگزیدند: راهِ مبارزه، راهِ ایستادن، راهِ نپذیرفتنِ تحقیر و خاموشی.
مبارزان بلوچ، مردانی از جنسِ خستگی و استقامتاند. سالهاست که شب را در کوه و بیابان صبح میکنند؛ با چشمانی بیخواب، با پاهایی زخمی، با شکمی گرسنه، اما با قلبهایی که هنوز برای آزادی میتپد.
آنان در تاریکی حرکت میکنند، در سکوت میجنگند و در تنهایی میمیرند؛ بیآنکه جهان، رنجشان را آنگونه که باید ببیند.
چه بسیار پدرانی که رفتند و دیگر برنگشتند. چه بسیار مادرانی که پیر شدند، اما هنوز دست بر در دارند. چه بسیار زنانی که سالها میانِ امید و ماتم معلق ماندند؛ نه خبرِ زندهبودنِ همسرانشان را شنیدند و نه قبری برای گریستن یافتند و چه بسیار کودکانی که پیش از آموختنِ الفبای زندگی، معنای داغ، خون، زندان و مرگ را فهمیدند.
در بلوچستانِ پاکستان، بعضی کودکان عید را با عکسِ پدر آغاز میکنند. عکسهایی که گوشههایش از بس بوسیده شده، فرسوده شده است.
کودکانی که وقتی دیگران دستِ پدرانشان را میگیرند، تنها به آسمان نگاه میکنند؛ شاید پدرِ آنان نیز جایی در همان دوردستها هنوز زنده باشد…
و چه تلخ است وقتی امیدِ یک کودک، سالها پشتِ درِ خانه پیر میشود! اما دردناکتر از همه، سکوتِ جهان است.
سکوتی سنگین و سرد در برابر مردمانی که سالهاست میانِ مرگ و مقاومت زندگی میکنند.
گویی بلوچستان، سرزمینیست که رنجهایش آهسته دفن میشود تا صدایش به گوش کسی نرسد.
با این همه، مبارزان بلوچ هنوز ایستادهاند. خستهاند، زخمیاند، داغدیدهاند، اما نشکستهاند. هر بار که یکی از آنان بر خاک میافتد، دیگری از میانِ دود و خون برمیخیزد و راه را ادامه میدهد.
انگار این مردم، از کوههای بلوچستان، صبر را به ارث بردهاند و از صحراهای سوزانش، مقاومت را.
شجاعتِ مبارزان بلوچ فقط در جنگیدن نیست؛ شجاعتِ واقعی آن است که انسانی بداند ممکن است هرگز بازنگردد، ممکن است نامش تنها در گریۀ مادرش باقی بماند، ممکن است فرزندش سالها چشمانتظارش بماند؛ اما باز هم راهش را رها نکند.
این، شجاعتی فراتر از مرگ است.
امشب، بسیاری از خانهها چراغانیست؛ اما در بلوچستانِ پاکستان، خانههایی هم هستند که چراغشان را خاموش نکردهاند، چون هنوز منتظرند. منتظرِ صدای دری که باز شود. منتظرِ مردی که سالها پیش رفت تا شاید آیندۀ قومش را نجات دهد.
و تاریخ، روزی خواهد نوشت که در روزگاری که بسیاری در آسایشِ خویش غرق بودند، مردانی در بلوچستانِ پاکستان، بیوقفه جنگیدند؛ بیآنکه استراحت کنند، بیآنکه تسلیم شوند و بیآنکه حتی فرصت کنند عید را در کنار خانوادههایشان ببینند.
آنان جنگیدند تا شاید روزی، کودکانِ بلوچ نیز عید را بدون ترس، بدون صدای گلوله و بدون چشمانتظاریِ پدر جشن بگیرند.


