✍️ مبارز
نقیبالله فائق ظاهرا این روزها در جستجوی همان «ترکستان»ی برآمده که سعدی قرنها پیش در بیت مشهورش از آن یاد کرده بود؛ با این تفاوت که شاعر شیرازی ترکستان را کنایهای برای هشدار و پند میخواست، اما والی پیشین فاریاب آن را به پروژهای سیاسی برای تجزیه افغانستان تبدیل کرده است. پروژهای که در ظاهر با واژههایی چون «هویت»، «حقوق تاریخی» و «ترکستان جنوبی» تزئین میشود، اما در عمل بیش از آنکه به واقعیت سیاسی شباهت داشته باشد، به خیالپردازی مهاجران سیاستزده در شبکههای اجتماعی نزدیک است.
در هفتههای اخیر، شماری از چهرههای نزدیک به جنرال عبدالرشید دوستم، از جمله نقیبالله فائق، بشیر احمد تهینج و عنایتالله بابر فرهمند، بار دیگر بحث «ترکستان جنوبی» را مطرح کردهاند؛ مفهومی که سالهاست در حاشیه گفتمانهای قومگرایانه حضور دارد، اما اکنون با ادبیاتی صریحتر و حتی تهدیدآمیزتر بازتولید میشود. آنان از «حق تعیین سرنوشت»، «استقلال»، «بازگشت به هویت تاریخی» و «مبارزه برای ترکستان» سخن میگویند؛ ادبیاتی که اگرچه در ظاهر رنگ هویتطلبی دارد، اما در بطن خود حامل نوعی پروژه تجزیهگرایانه است که افغانستانِ بحرانزده را بهسوی شکافهای خطرناکتر قومی سوق میدهد.
واژه «ترکستان» در تاریخ، بیش از آنکه نام یک دولت مشخص باشد، مفهومی فرهنگی و جغرافیایی بوده است؛ منطقهای گسترده در آسیای مرکزی که از فرارود تا بخشهایی از سینکیانگ چین را دربر میگرفت. اما آنچه امروز تحت عنوان «ترکستان جنوبی» مطرح میشود، دیگر صرفاً یک اشاره تاریخی نیست، بلکه تلاشی سیاسی برای بازتعریف هویت جغرافیایی شمال افغانستان است؛ تلاشی که میکوشد با تکیه بر احساسات قومی، مرزهای سیاسی موجود را زیر سؤال ببرد.
مشکل اصلی این گفتمان، تنها در خود ایده «ترکستان جنوبی» نیست، بلکه در منطق خطرناکی است که پشت آن پنهان شده است؛ منطقی که افغانستان را نه یک کشور مشترک، بلکه مجموعهای از جغرافیاهای قومی میبیند که هرکدام میتوانند روزی ادعای استقلال داشته باشند. اگر این منطق پذیرفته شود، دیگر هیچ مرزی در افغانستان پایدار نخواهد ماند. امروز ترکستان، فردا هزارستان، پسفردا خراسان و سپس دهها نسخه دیگر از تجزیهخواهی قومی.
طرفداران این پروژه معمولاً با اشاره به فروپاشی شوروی، استقلال جمهوریهای آسیای مرکزی یا پایان استعمار در آفریقا، تلاش میکنند ایده خود را طبیعی و تاریخی جلوه دهند. اما این مقایسهها بیشتر احساسیاند تا واقعی. افغانستان نه شوروی است، نه یوگسلاوی و نه یک امپراتوری استعماری چندقارهای. در تمام بحرانهای صد سال اخیر، افغانستان با وجود جنگها، کودتاها و مداخلات خارجی، بهعنوان یک واحد سیاسی باقی مانده است. حتی در خونینترین سالهای جنگ داخلی نیز هیچ قدرت جهانی یا منطقهای از تجزیه رسمی افغانستان حمایت نکرد.
واقعیت این است که پروژههایی از نوع «ترکستان جنوبی» بیش از آنکه بر پایه واقعیتهای ژئوپلیتیکی شکل گرفته باشند، محصول فضای مهاجرت و سیاست مجازیاند. بخش مهمی از کسانی که امروز از استقلال، تغییر مرزها و تشکیل دولتهای قومی سخن میگویند، سالهاست در اروپا، ترکیه، آمریکا یا کانادا زندگی میکنند؛ جایی که سیاست برای آنان بیشتر به یک سرگرمی مجازی در فیسبوک، واتساپ و ایکس تبدیل شده است. همانگونه که محمد اکرام اندیشمند اشاره کرده، بسیاری از این چهرهها دو جهان دارند؛ جهان واقعی که در آن درگیر اقامت، کار، زبان و آینده فرزندانشاناند و جهان خیالی که در آن کشور میسازند، مرز تعیین میکنند و برای میلیونها انسان نسخه سیاسی میپیچند.
اما هزینه این خیالپردازیها را نه مهاجران سیاسی، بلکه مردم داخل افغانستان خواهند پرداخت. تجربه کشورهای مختلف نشان داده پروژههای قوممحور و تجزیهطلبانه معمولاً به جنگ داخلی، فروپاشی اقتصادی و پاکسازیهای قومی ختم میشوند. سودان جنوبی پس از استقلال به یکی از بیثباتترین کشورهای جهان تبدیل شد. یوگسلاوی پس از تجزیه، سالها در آتش جنگهای قومی سوخت. حتی جمهوریهای جداشده از شوروی نیز بدون حمایت گسترده خارجی و ساختار اقتصادی مستقل، با بحرانهای عمیق روبهرو شدند.
در افغانستان، وضعیت بهمراتب پیچیدهتر است. شمال کشور ترکیبی از اقوام مختلف است؛ ازبیک، ترکمن، تاجیک، پشتون، هزاره و دیگر گروهها در کنار هم زندگی میکنند و مرز قومی شفافی وجود ندارد. بنابراین هر پروژهای که بخواهد جغرافیا را بر مبنای قومیت بازتعریف کند، ناگزیر به سمت درگیریهای خونین قومی خواهد رفت. شعارهایی مانند «جلوگیری از تغییر بافت جمعیتی» یا «غصب زمین» نیز دقیقاً همان ادبیاتی است که در بسیاری از جنگهای قومی جهان برای تحریک نفرت و بسیج قومی استفاده شده است.
از سوی دیگر، القای حمایت «جهان ترک» از این پروژه نیز بیشتر به توهم سیاسی شباهت دارد. ترکیه، ازبیکستان، قزاقستان و ترکمنستان هیچ علاقهای به تجزیه افغانستان ندارند. این کشورها بیش از هر چیز نگران امنیت مرزها، افراطگرایی و ثبات منطقهاند. حتی پروژه «جهان ترک» که اردوغان و برخی دولتهای آسیای مرکزی مطرح میکنند، عمدتاً ابعاد فرهنگی و اقتصادی دارد، نه نظامی و مرزی. هیچ دولت ترکزبانی حاضر نیست برای تشکیل «ترکستان جنوبی» وارد تقابل منطقهای شود یا هزینه امنیتی بدهد.
در این میان، بزرگترین آسیب متوجه خود ترکتباران افغانستان خواهد بود. زیرا طرح شعارهای تجزیهطلبانه، مطالبات مشروع آنان برای مشارکت سیاسی، توسعه متوازن و عدالت اجتماعی را نیز امنیتی میکند. ترکتباران افغانستان طی دهههای گذشته بخشی مهم از ساختار سیاسی و نظامی کشور بودهاند؛ از جنرال دوستم گرفته تا دهها وزیر، والی، نماینده پارلمان و فرمانده نظامی. بنابراین روایت «ملت اشغالشده» نه با واقعیت تاریخی سازگار است و نه با جایگاه واقعی ازبیکها و ترکمنها در ساختار قدرت افغانستان.
افغانستانِ امروز، کشوری خسته از نیمقرن جنگ، فروپاشی اقتصادی و بحران اجتماعی است. در چنین شرایطی، هرگونه پروژه مبتنی بر قومگرایی و بازتعریف مرزها، بیش از آنکه راهحل باشد، تهدیدی تازه برای آینده کشور است. تجزیه افغانستان نه عدالت میآورد، نه رفاه و نه آزادی؛ بلکه احتمالاً چند جغرافیای ضعیف، وابسته و متخاصم تولید خواهد کرد که میدان رقابت قدرتهای منطقهای میشوند.
افغانستانِ خسته از جنگ و فروپاشی، بیش از هر زمان دیگر به ثبات نیاز دارد، نه پروژههای تازه قومی و مرزی. طرحهایی چون «ترکستان جنوبی» اگرچه در فضای احساسی شبکههای اجتماعی جذاب بهنظر میرسند، اما در واقعیت چیزی جز نسخهای برای بحران، شکاف قومی و بیثباتی نیستند. کسانی که امروز از تجزیه و مرزهای قومی سخن میگویند، در حقیقت ترکتباران افغانستان را به مسیری خطرناک سوق میدهند؛ مسیری که نه به قدرت و استقلال، بلکه به انزوا، درگیری و ویرانی ختم شده و ترکتباران افغانستان را در برابر سائر اقوام به یک اقلیت آسیب پذیر تبدیل میکند. شاید به همین دلیل است که به طرحهایی چون «ترکستان جنوبی» این هشدار سعدی هنوز هم معنا و مصداق دارد: «کین ره که تو میروی به ترکستان است.»


