29 C
ایران
شنبه, آوریل 18, 2026

از نفاق اعتقادی تا نفاق عملی

✍️ احسان خدابنده

دو رویی، خدعه و نیرنگ، مسیری است که یک نظام “چندرنگ” می‌تواند در آن، به‌تدریج فاصله‌ی میان ادعا و عمل را چنان گسترش دهد که دیگر هیچ توجیهی -حتی در چارچوب همان ایدئولوژی اولیه- قابل دفاع نباشد. آنچه در چهار دهه‌ی گذشته در جمهوری اسلامی ایران، به‌ویژه در چارچوب نظریه‌ی ولایت فقیه، رخ داده است، نمونه‌ای روشن از همین شکاف فزاینده است؛ شکافی که از سطح باورهای اعلام‌شده آغاز شد و امروز به رفتارهای سیاسی عریان و متناقض رسیده است.
در سال‌های نخست پس از انقلاب، «استکبارستیزی» نه فقط یک شعار سیاسی، بلکه به‌مثابه یک اصل اعتقادی عرضه شد. آمریکا در گفتمان رسمی، به «دشمن ذاتی» تبدیل شد؛ نه یک رقیب سیاسی، نه یک قدرت قابل مذاکره، بلکه موجودیتی که هرگونه تعامل با آن، به‌منزله‌ی عدول از ایمان و خیانت به آرمان‌ها معرفی می‌شد. رسانه‌های رسمی، تریبون‌های نماز جمعه، نظام آموزشی و دستگاه تبلیغاتی، همگی در خدمت تثبیت این تصویر بودند. «عدم مذاکره» نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه یک فضیلت اخلاقی و حتی دینی جلوه داده می‌شد.
اما همین نظام، در بزنگاه‌های مختلف، بارها نشان داد که این «اصل اعتقادی» تا چه اندازه انعطاف‌پذیر -یا دقیق‌تر، ابزاری- است. از ماجرای مک‌فارلین در دهه‌ی شصت گرفته تا همکاری‌های غیرمستقیم در افغانستان پس از ۲۰۰۱، و سپس مذاکرات هسته‌ای که به توافق برجام انجامید، همگی گواه آن‌اند که در عمل، «گفتگو با آمریکا» هرگز خط قرمز مطلق نبوده است. با این حال، آنچه امروز وضعیت را متفاوت و حتی بحرانی‌تر می‌کند، نه اصل مذاکره، بلکه شدت تناقض میان روایت رسمی و واقعیت جاری است.
برای سال‌ها، هر صدای منتقدی که از ضرورت تعامل با جهان -و از جمله آمریکا- سخن می‌گفت، با برچسب‌هایی چون «سازشکار»، «غرب‌زده» یا «نفوذی» سرکوب می‌شد. فضای عمومی به‌گونه‌ای شکل داده شد که مذاکره، مترادف با ضعف و خیانت تلقی گردد. اما اکنون، همان ساختار قدرت، با همان ادبیات سابق، ناگزیر به سمتی حرکت می‌کند که پیش‌تر آن را تقبیح می‌کرد. این چرخش، اگرچه ممکن است از منظر واقع‌گرایی سیاسی قابل درک باشد، اما از منظر صداقت گفتمانی، نشانه‌ای آشکار از نفاق سیاسی است.
نفاق اعتقادی زمانی رخ می‌دهد که باورهای اعلامی، نه از سر ایمان، بلکه به‌عنوان ابزار بسیج و کنترل اجتماعی به کار گرفته شوند. وقتی یک اصل، بسته به شرایط، به‌راحتی کنار گذاشته یا بازتعریف می‌شود، این پرسش جدی مطرح می‌گردد که آیا آن اصل، اساساً از ابتدا «اعتقادی» بوده یا صرفاً «کارکردی»؟ در چنین شرایطی، اعتماد عمومی -که سرمایه‌ی اصلی هر نظام سیاسی است- به‌شدت فرسایش می‌یابد.
امروز، مسئله فقط این نیست که چرا جمهوری اسلامی به‌دنبال گفتگو با آمریکاست؛ مسئله این است که چرا سال‌ها هزینه‌ی سنگین اقتصادی، سیاسی و اجتماعی بر جامعه تحمیل شد تا از یک «اصل» دفاع شود که اکنون به‌سادگی در حال تغییر است. اگر مذاکره، در نهایت اجتناب‌ناپذیر بود، چرا این واقعیت از ابتدا با مردم در میان گذاشته نشد؟ چرا به‌جای ایجاد یک گفتمان واقع‌بینانه، بر طبل تقابل مطلق کوبیده شد؟
پاسخ را باید در ماهیت قدرت جست‌وجو کرد؛ جایی که ایدئولوژی، نه به‌عنوان راهنمای عمل، بلکه به‌عنوان ابزار مشروعیت‌بخشی مورد استفاده قرار می‌گیرد. در چنین ساختاری، تغییر موضع نه بر اساس بازنگری صادقانه، بلکه بر اساس ضرورت‌های بقا صورت می‌گیرد، بی‌آنکه مسئولیتی در قبال تناقضات گذشته پذیرفته شود. نتیجه، نوعی بی‌اعتمادی عمیق است که نه با شعارهای جدید، و نه با چرخش‌های تاکتیکی، به‌سادگی ترمیم نخواهد شد.
از نفاق اعتقادی تا نفاق سیاسی، فاصله‌ای نیست جز عبور از زبان به عمل. و هنگامی که این عبور، بدون پاسخ‌گویی و شفافیت انجام شود، آنچه باقی می‌ماند، نه یک تغییر سیاست، بلکه فروپاشی تدریجی اعتبار است. در جهانی که مشروعیت سیاسی بیش از هر زمان دیگری به صداقت و پاسخ‌گویی گره خورده است، ادامه‌ی این مسیر، هزینه‌هایی به‌مراتب سنگین‌تر از هر مذاکره‌ای در پی خواهد داشت.

Related Articles

پاسخ ترک

لطفا نظر خود را وارد کنید
لطفا نام خود را اینجا وارد کنید

صفحات مجازی

0طرفدارانمانند
0پیرواندنبال کردن
0مشترکینمشترک

پر طرفدار