✍️ کریم ایثار
در میان تمامی گلوگاههای ژئوپلیتیکی جهان، تنگه هرمز جایگاهی منحصربهفرد دارد؛ نه صرفاً بهعنوان یک مسیر عبور، بلکه بهمثابه نقطهای که در آن، منطق قدرت، اقتصاد و امنیت جهانی به شکلی فشرده و بیواسطه به یکدیگر گره میخورند. این آبراه باریک، که خلیج فارس را به دریای عمان و در نهایت به آبهای آزاد متصل میکند، عملاً به نبض تپنده اقتصاد انرژی جهان تبدیل شده است. هرگونه تغییر در وضعیت آن، نهتنها معادلات منطقهای، بلکه توازن بازارهای جهانی را نیز دگرگون میسازد.
اما اهمیت تنگه هرمز تنها در کارکرد اقتصادی آن خلاصه نمیشود. این آبراه، بهطور همزمان یک «میدان منازعه راهبردی» است؛ جایی که رقابت میان ایران و ایالات متحده آمریکا، بهعنوان دو بازیگر با برداشتهای متفاوت از نظم منطقهای، به اوج خود میرسد. این رقابت، نه صرفاً بر سر کنترل فیزیکی تنگه، بلکه بر سر تعریف قواعد بازی در آن است: چه کسی حق دارد جریان عبور و مرور را تنظیم کند؟ امنیت این آبراه چگونه باید تأمین شود؟ و آیا اصولاً امنیت در چنین نقطهای میتواند یکجانبه باشد؟
ایران، بهواسطه موقعیت جغرافیایی خود، یکی از اصلیترین بازیگران این معادله است. سواحل جنوبی این کشور، اشرافی مستقیم بر تنگه هرمز دارند و همین امر، به تهران امکان داده است تا این آبراه را به بخشی از دکترین بازدارندگی خود تبدیل کند. در این چارچوب، تنگه هرمز نه فقط یک دارایی جغرافیایی، بلکه یک «سرمایه راهبردی» است که میتواند در برابر فشارهای خارجی بهکار گرفته شود. در مقابل، ایالات متحده، بهعنوان قدرتی فرامنطقهای با حضور نظامی گسترده در آبهای اطراف، این تنگه را بخشی از شبکه گستردهتر «آزادی کشتیرانی» میداند؛ مفهومی که بهزعم واشینگتن، باید تحت نظارت و تضمین قدرتهای دریایی بزرگ باقی بماند.
این دو نگاه، بهطور بنیادین با یکدیگر در تضاد هستند. ایران بر نوعی «امنیت بومی و منطقهمحور» تأکید دارد که در آن، بازیگران خارجی نقش محدودی ایفا میکنند. در مقابل، آمریکا بر «امنیت بینالمللیشده» پافشاری میکند که حضور نظامی خود را در آن ضروری میداند. نتیجه این تضاد، شکلگیری یک وضعیت مزمن از تنش کنترلشده در تنگه هرمز است؛ وضعیتی که در آن، هیچیک از طرفین تمایلی به درگیری مستقیم ندارد، اما هر دو بهطور مداوم در حال آزمودن حدود یکدیگر هستند.
در چنین بستری، هر اقدام یا حتی هر اظهارنظر، معنایی فراتر از ظاهر خود پیدا میکند. تهدید به محدودسازی تردد کشتیها، یا هشدار درباره ناامن شدن بنادر، در واقع بخشی از یک «زبان بازدارندگی» است که در آن، پیامها بهصورت غیرمستقیم و چندلایه منتقل میشوند. این زبان، بیش از آنکه بر اقدام واقعی تکیه داشته باشد، بر ایجاد تصور از توانایی اقدام استوار است. به بیان دیگر، آنچه در تنگه هرمز اهمیت دارد، نه فقط آن چیزی است که رخ میدهد، بلکه آن چیزی است که ممکن است رخ دهد.
از منظر نظری، وضعیت تنگه هرمز را میتوان در قالب «بازدارندگی متقابل نامتقارن» تحلیل کرد. ایران، با تکیه بر موقعیت جغرافیایی و ابزارهای نظامی نامتقارن، توانایی ایجاد اختلال در جریان عبور و مرور را دارد. در مقابل، ایالات متحده، با برخورداری از برتری دریایی، میتواند این اختلال را پاسخ دهد یا مهار کند. این توازن نابرابر اما متقابل، نوعی ثبات شکننده ایجاد کرده است؛ ثباتی که بر ترس از پیامدهای درگیری استوار است.
در عین حال، باید توجه داشت که تنگه هرمز صرفاً عرصه تقابل ایران و آمریکا نیست. این آبراه، بهدلیل نقش حیاتیاش در انتقال انرژی، بهطور غیرمستقیم پای بسیاری از بازیگران دیگر -از اقتصادهای بزرگ آسیایی گرفته تا کشورهای اروپایی- را نیز به این معادله باز میکند. این بازیگران، اگرچه حضور نظامی مستقیم ندارند، اما بهشدت به ثبات این مسیر وابستهاند و هرگونه تنش در آن، بهسرعت منافع آنها را تحت تأثیر قرار میدهد. از اینرو، تنگه هرمز را میتوان یک «کانون وابستگی متقابل جهانی» دانست که در آن، منافع بازیگران متعدد به هم گره خورده است.
یکی از مهمترین ویژگیهای این وضعیت، پارادوکس امنیتی آن است. هر اقدامی که از سوی یک طرف برای افزایش امنیت خود انجام میشود -چه افزایش حضور نظامی، چه اعمال محدودیت بر تردد- از سوی طرف مقابل بهعنوان تهدید تلقی میشود و واکنش متقابل را برمیانگیزد. این چرخه، بهتدریج سطح تنش را افزایش میدهد، حتی اگر هیچیک از طرفین قصد آغاز درگیری را نداشته باشند. در چنین شرایطی، خطر اصلی نه تصمیم آگاهانه برای جنگ، بلکه «خطای محاسباتی» است.
در سطح حقوقی نیز، تنگه هرمز یک فضای مناقشهبرانگیز است. اگرچه اصولی مانند «عبور ترانزیتی» در حقوق دریاها به رسمیت شناخته شدهاند، اما تفسیر و اجرای این اصول، بهشدت تحت تأثیر ملاحظات سیاسی و امنیتی قرار دارد. هر یک از طرفین، تلاش میکند روایت حقوقی خود را بهعنوان روایت مشروع تثبیت کند و اقدامات طرف مقابل را فاقد وجاهت قانونی جلوه دهد. این امر، به پیچیدگی منازعه میافزاید و آن را از یک تقابل صرفاً نظامی، به یک نزاع چندبعدی تبدیل میکند.
تنگه هرمز را باید بهعنوان یک «سیستم حساس» در نظر گرفت؛ سیستمی که در آن، تغییرات کوچک میتوانند پیامدهای بزرگ بهدنبال داشته باشند. هرگونه اختلال در این آبراه، میتواند زنجیرهای از واکنشها را در سطح منطقهای و جهانی بهراه بیندازد. به همین دلیل، مدیریت این تنگه، نهتنها به قدرت نظامی، بلکه به درک عمیق از پیچیدگیهای ژئوپلیتیکی و توانایی مهار تنشها نیاز دارد.
آنچه امروز در تنگه هرمز جریان دارد، صرفاً یک اختلاف منطقهای نیست؛ بلکه بازتابی از یک پرسش بنیادین در نظم جهانی است: آیا گلوگاههای حیاتی جهان باید تحت کنترل قدرتهای بزرگ باشند، یا در چارچوب ترتیبات منطقهای و مشارکتی مدیریت شوند؟ پاسخ به این پرسش، نهتنها سرنوشت این آبراه، بلکه آینده بسیاری از نقاط حساس دیگر در جهان را نیز رقم خواهد زد.


