✍️ محمدابراهیم عطایی
وقتی تاریخ و سیاست در هم گره میخورند، دیگر تنها برگهای یک کتاب نیست که ورق میخورد، بلکه سرنوشتِ ملتهاست که زیر انگشتان سرد قدرتها از نو نوشته میشود؛ با مرکبی از خون و امضایی از آتش. در چنین بزنگاههایی، سخنان یک مقام سیاسی میتواند فراتر از یک موضعگیری معمول، به پژواک اعترافی تاریخی بدل شود. اظهارات وزیر دفاع پاکستان نیز از همین جنس است؛ اعترافی برخاسته از دل دههها دود، ویرانی و خاکستر، که همچون آوایی هشداردهنده برای سراسر منطقه به صدا درآمده و یادآور میشود که بازی قدرتهای بزرگ هرگز متوقف نشده، بلکه تنها صحنه عوض کرده و مهرهها جابهجا شدهاند.
جنگ افغانستان علیه شوروی، تنها نبردی نظامی نبود؛ سرودِ مقاومت بود، حماسهی ایستادگی، و روایتِ ملتی که نمیخواست زیر چکمهی اشغال، هویت خویش را فراموش کند. حقیقتی روشن که حتی غبار سنگین سالها نیز نتوانسته آن را از صفحهی تاریخ بزداید.
فریاد ملتی بود که برای خاک خویش برخاست، برای ایمانش ایستاد و برای شرف و کرامتش جان داد. این قیام، مقاومتی مشروع و دفاعی مقدس در برابر اشغالگر بود؛ حقیقتی روشن که هیچ تاریخنگاری توان انکار آن را ندارد. اما در پشت پرده این حماسه، میزهای سرد قدرت گسترده شده بود؛ میزهایی که بر روی آنها رنج ملتها نه بهعنوان فاجعهای انسانی، بلکه بهمثابه فرصتی ژئوپلیتیک سنجیده و معامله میشد. خون افغانها بر زمین ریخت و همان خون، بر نقشههای قدرت به کالایی برای چانهزنی بدل گشت.
این، تلخترین آموزه تاریخ است: قدرتهای بزرگ نه دوست دائمی دارند و نه دشمن همیشگی؛ آنان تنها یک قبله میشناسند و آن «منافع» است. امروز تو را در آغوش میکشند و فردا در معادلات تازه قربانیات میکنند؛ دیروز به تو سلاح میدهند و فردا همان سلاح را دستاویز تحریم، فشار و محاصره میسازند. ملتهایی که سرنوشت خویش را بر شانه قدرتهای بزرگ مینهند، اغلب دیر درمییابند که از شریک به مهرهای خاموش در صفحه شطرنج سیاست فروکاسته شدهاند.
اما فاجعه تنها اشغال نبود؛ ریشه عمیقتر در وابستگی داشت؛ وابستگیای که سیاست را از روح تصمیم ملی تهی ساخت و کشورها را از بازیگر به میدان بازی بدل کرد. آنگاه که سیاست در چارچوب پروژههای بیگانه تعریف شود، فرجامش چیزی جز فرسایش ملی، شکاف اجتماعی و زخمهای مزمن تاریخی نخواهد بود. سخنان خواجه آصف در ژرفای خود اعتراف به همین چرخه معیوب است؛ اعترافی که اگر به بازنگری راستین و اصلاح بنیادین نینجامد، در هیاهوی خبرها به تیتر کوتاهی تقلیل یافته و در حافظه فراموشکار سیاست گم خواهد شد، زیرا اعتراف، تاریخ را تغییر نمیدهد؛ این تغییر مسیر است که سرنوشت ملتها را بازمیآفریند.
افغانستان امروز کتابی زنده است؛ کتابی که سطرهایش با خون نگاشته شده و برگهایش با اشک ورق خورده است؛ درسی بزرگ برای منطقه و حتی فراتر از آن. چالش اصلی، نه فقط بازخوانی گذشته، بلکه شکستن چرخه تکرار تاریخ و ساختن آیندهای است که در آن هیچ قدرتی نتواند خون مردم را سوخت بازیهای خویش سازد؛ آیندهای با دولت باثبات، تصمیم مستقل، روابط متوازن و سرزمینی که دیگر میدان جنگهای نیابتی نباشد.
ملت افغانستان بهای گزافی پرداخته است؛ نسلهایی که میان انفجار و آوار چشم گشودند، مادرانی که سالها با امیدی خاموش در انتظار ماندند و کودکانی که پیش از الفبا، زبان انفجار را آموختند. این سرزمین سزاوار آرامش است، سزاوار عزت و سزاوار استقلالی راستین؛ استقلالی که بر شانه آگاهی ملت بنا شود، نه بر وعدههای لرزان قدرتها.
بیایید با خود صادق باشیم: تا زمانی که تصمیم ما گروگان مصلحتهای دیگران باشد و سیاست منطقهای بر مدار رقابت قدرتها بچرخد، این چرخه فرساینده ادامه خواهد یافت. اما امید هنوز زنده است؛ در آگاهی ملتها، در مطالبه استقلال و در نسلی که دیگر نمیخواهد مهره باشد، بلکه میخواهد معمار سرنوشت خویش گردد. استقلال هدیه قدرتها نیست، ثمره بیداری ملتهاست؛ و دعا آن است که روزی فرا رسد که عدالت، آزادی و عزت نه شعارهای سیاسی، بلکه حقیقت زیسته مردم باشند؛ روزی که تاریخ، بهجای روایت جنگها، حماسه رهایی ملتها را بنویسد.


