✍️ مبارز
پاکستان امروز با بحرانی روبهرو است که دیگر نمیتوان آن را صرفا اختلاف میان دولت و ارتش یا یک بحران امنیتی مقطعی دانست. مسئله عمیقتر است؛ قدرت سیاسی در سایه قدرت نظامی قرار گرفته و عاصم منیر به نماد تمرکز بیسابقه قدرت در ساختار سیاسی پاکستان تبدیل شده است. منتقدان او میگویند تصمیمهای کلان کشور بیش از آنکه حاصل یک سازوکار سیاسی و نهادی باشد، تحت تأثیر اراده و منافع فرمانده ارتش قرار گرفته است.
آنچه وضعیت را نگرانکنندهتر میکند، تغییراتی است که جایگاه عاصم منیر را از یک فرمانده ارتش فراتر برده است. او علاوه بر فرماندهی ارتش پاکستان، فرماندهی کل نیروهای دفاعی این کشور را نیز در اختیار دارد و بر ارتش، نیروی هوایی و نیروی دریایی فرماندهی میکند. تمدید دوره فرماندهی، گسترش اختیارات و مصونیت قضایی بلندمدت برای برخی مقامهای نظامی، این نگرانی را ایجاد کرده که پاکستان در حال حرکت از «نفوذ ارتش در سیاست» به سمت «تمرکز قدرت سیاسی در ساختار نظامی» است. در چنین مدلی، انتخابات و پارلمان باقی میمانند، اما قدرت تعیینکننده در جایی دیگر متمرکز میشود.
این همان نقطهای است که مفهوم خودکامگی سیاسی اهمیت پیدا میکند؛ زیرا مسئله فقط شخص عاصم منیر نیست. مسئله ساختاری است که به یک فرمانده اجازه میدهد قدرت خود را تثبیت کند، نهادهای غیرنظامی را در حاشیه قرار دهد و برای حضور طولانیمدت خود در رأس ساختار قدرت، پشتوانه قانونی و سیاسی ایجاد کند. اگر قدرت بدون پاسخگویی گسترش یابد، تفاوت میان «فرماندهی نظامی» و «حاکمیت سیاسی» عملا از بین میرود.
اما شاید روشنترین شکست این سیاست را باید در بلوچستان دید. سالها برخورد امنیتی، عملیات نظامی، ناپدیدشدن اجباری، فشار بر خانوادههای بلوچ، اختلاف بر سر منابع طبیعی و بیاعتمادی عمیق به حکومت مرکزی، شکاف میان بلوچستان و اسلامآباد را به مرحلهای خطرناک رسانده است. پاسخ نظامی به یک بحران ریشهدار سیاسی و اجتماعی، نهتنها مسئله را حل نکرده، بلکه در بسیاری موارد به سوخت بیشتری برای نارضایتی تبدیل شده است.
بلوچستان امروز یکی از جدیترین چالشهای امنیتی پاکستان است. حملات مسلحانه، درگیری با نیروهای نظامی، هدف قرار گرفتن کاروانها و تأسیسات، حمله به زیرساختهای اقتصادی و گسترش ناامنی نشان میدهد که سیاست امنیتی اسلامآباد نتوانسته کنترل پایدار ایجاد کند. اگر یک حکومت پس از سالها عملیات نظامی هنوز با همان بحران و حتی با شکلهای پیچیدهتر آن روبهرو باشد، باید پرسید مشکل در «قدرت نظامی کمتر» است یا در «سیاست اشتباه»؟
سیاست عاصم منیر در قبال بلوچستان، از نگاه منتقدان، بیش از آنکه به دنبال بازسازی اعتماد باشد، بر مهار و سرکوب استوار است. اما بلوچستان تنها با عملیات نظامی آرام نمیشود. وقتی مسئله به حقوق سیاسی، منابع طبیعی، توسعه، ناپدیدشدن افراد و بیاعتمادی عمومی گره خورده است، تانک و تفنگ نمیتواند جای سیاست را بگیرد. ادامه این رویکرد میتواند شکاف میان مردم بلوچ و حکومت پاکستان را عمیقتر و چرخه خشونت را طولانیتر کند.
بحران فقط در بلوچستان نیست. خیبرپختونخوا نیز با موجی از ناامنی و حملات مسلحانه مواجه است و دولت پاکستان همزمان باید با بحران سیاسی، اختلافات حزبی، کاهش اعتماد عمومی و فشارهای اقتصادی دستوپنجه نرم کند. در چنین شرایطی، افزایش قدرت نظامی بدون حل ریشههای سیاسی بحران، بیشتر شبیه مدیریت موقت یک ساختمان ترکخورده است تا تعمیر آن.
اقتصاد پاکستان نیز ظرفیت تحمل بحرانهای بیپایان سیاسی و امنیتی را ندارد. بدهی سنگین، فشار تورمی، هزینه بالای زندگی، بیکاری، نیاز به کمکهای مالی خارجی و ضعف سرمایهگذاری، فضای اقتصادی را شکننده کرده است. مردم در چنین شرایطی بیش از هر چیز به حکومت پاسخگو، اقتصاد باثبات و فرصتهای واقعی نیاز دارند؛ اما بخش بزرگی از انرژی این کشور همچنان صرف رقابت سیاسی، بحرانهای امنیتی و حفظ ساختار قدرت میشود.
تناقض بزرگ پاکستان همینجاست: کشوری که ارتش نسبتا قدرتمندی دارد، اما در بخشهایی از خاک خود با ناامنی مزمن روبهرو است؛ کشوری با ظرفیت هستهای که هنوز با بحرانهای اقتصادی و اجتماعی دستوپنجه نرم میکند؛ و کشوری که ارتش در آن از نفوذ گسترده سیاسی برخوردار است، اما دولت غیرنظامی برای حل بحرانهای اساسی همچنان ناتوان به نظر میرسد.
در چنین شرایطی، تمرکز بیشتر قدرت در دست یک فرمانده نهتنها درمان بحران نیست، بلکه میتواند خود به بخشی از بحران تبدیل شود. هرچه نهادهای سیاسی ضعیفتر و قدرت نظامی متمرکزتر شود، امکان اصلاح مسالمتآمیز نیز کمتر خواهد شد. نتیجه میتواند کشوری باشد که ظاهرا تحت کنترل است، اما در زیر سطح، نارضایتی، ناامنی، فشار اقتصادی و بیاعتمادی در حال انباشته شدن است.
پاکستان اکنون با مجموعهای از بحرانهای بههمپیوسته روبهرو است؛ بحران قدرت، بحران اعتماد، بحران اقتصاد، بحران امنیت و بحران رابطه میان مرکز و مناطق محروم. بلوچستان شدیدترین نمود این وضعیت است، اما نشانههای آن در خیبرپختونخوا، فضای سیاسی اسلامآباد و زندگی روزمره مردم نیز دیده میشود.
مشکل پاکستان فقط این نیست که عاصم منیر قدرت زیادی دارد؛ مشکل بزرگتر آن است که ساختار سیاسی پاکستان به اندازه کافی توانمند نیست که قدرت نظامی را مهار و پاسخگو کند. وقتی یک فرمانده بتواند برای سالها در مرکز قدرت باقی بماند و نهادهای غیرنظامی در برابر او ضعیف باشند، کشور بهجای حرکت به سمت ثبات، وارد چرخهای میشود که در آن بحران، توجیهی برای تمرکز بیشتر قدرت و تمرکز بیشتر قدرت، زمینهساز بحران بعدی است.
پاکستان امروز بیش از هر زمان دیگری به خروج از منطق «قدرت بیشتر، امنیت بیشتر» نیاز دارد. زیرا تجربه بلوچستان نشان داده است که قدرت نظامی بدون اعتماد سیاسی، امنیت نمیسازد؛ فقط سکوتی موقت روی یک بحران عمیق ایجاد میکند. اگر این مسیر ادامه یابد، مسئله دیگر فقط آینده بلوچستان نخواهد بود؛ مسئله، آینده خود پاکستان خواهد بود.


