✍️ میوند مهمند
وقتی در یک کشور، در فاصله چند سال، دهها عالم دین، رهبر سیاسی، فعال مدنی، شخصیتهای رسانهای، نویسندگان، روزنامهنگاران و چهرههای اثرگذار اجتماعی یکی پس از دیگری ترور میشوند، دیگر نمیتوان این وضعیت را صرفاً مجموعهای از «حوادث پراکنده» نامید. تکرارِ منظمِ خشونت، انتخابِ هدفمندِ قربانیان، و استمرارِ فضای مصونیت برای عاملان، یک الگو میسازد؛ الگویی که فراتر از جنایتهای فردی، به یک بحران ساختاری در امنیت و حاکمیت قانون اشاره دارد.
پاکستان در سالهای اخیر شاهد موجی از ترورهای هدفمند بوده است؛ ترورهایی که قربانیان آن از طیفهای مختلف فکری، مذهبی و سیاسی بودهاند. از علمای دینی تا فعالان مدنی، از رهبران قومی تا روزنامهنگاران منتقد. پرسش اساسی اما این است: چرا در کشوری با یکی از گستردهترین ساختارهای امنیتی منطقه، این همه قتل هدفمند رخ میدهد، اما حقیقتِ پشت این جنایتها غالباً در تاریکی باقی میماند؟
مسئله فقط «قتل» نیست؛ مسئله «مصونیت» است.
در هر نظام سیاسی، جنایت زمانی خطرناکتر میشود که مجرم مطمئن باشد گرفتار نمیشود. این مصونیت، از قاتل جسارت میسازد و از جامعه، قربانی. وقتی پروندههای ترور یکی پس از دیگری باز میشوند، اما نه آمر روشن میشود و نه عامل، افکار عمومی ناگزیر به این نتیجه میرسد که یا دستگاه امنیتی ناتوان است، یا اراده کافی برای کشف حقیقت وجود ندارد. در هر دو حالت، بحران، عمیق و نگرانکننده است.
در کشورهای عادی، ترور یک شخصیت ملی، زلزله سیاسی ایجاد میکند. پارلمان واکنش نشان میدهد، رسانهها فشار میآورند، دستگاه قضایی وارد عمل میشود و نهادهای امنیتی زیر ذرهبین قرار میگیرند. اما وقتی جامعه به شنیدن خبر ترور عادت کند و ساختار قدرت به صدور چند جمله محکومیت بسنده کند، این یعنی خشونت به بخشی از نظم سیاسی تبدیل شده است.
بخش بزرگی از نگرانیها درباره این پروندهها، نه از سر قطعیت، بلکه از سر پرسشهای بیپاسخ است. افکار عمومی حق دارد بپرسد: چگونه ممکن است در کشوری با شبکههای پیچیده اطلاعاتی، ترورهای زنجیرهای رخ دهد و سالها بیپاسخ بماند؟ چرا بسیاری از پروندهها یا به نتیجه نمیرسند یا در میانه راه فراموش میشوند؟ چرا خانوادههای قربانیان اغلب به عدالت نمیرسند؟
این پرسشها، وقتی جدیتر میشوند که بدانیم قربانیان غالباً کسانی بودهاند که صدای اجتماعی داشتهاند؛ کسانی که میتوانستند بر افکار عمومی اثر بگذارند، روایت بسازند، مردم را بسیج کنند یا در برابر جریانهای افراطی و یا قدرت سیاسی موضع بگیرند.
تاریخ سیاسی منطقه نشان داده است که در جوامع بحرانزده، حذف فیزیکی صداهای مؤثر، یکی از ابزارهای خاموشسازی جامعه است. وقتی اندیشمند ترور میشود، فقط یک فرد کشته نمیشود؛ یک فکر هدف قرار میگیرد. وقتی روزنامهنگار کشته میشود، فقط یک انسان از میان نمیرود؛ حق دانستن جامعه زخمی میشود. وقتی عالم دین ترور میشود، فقط یک شخصیت مذهبی حذف نمیشود؛ مرجعیت اجتماعی آسیب میبیند.
ترور، در اصل، جنگ علیه حافظه جمعی یک ملت است.
مسئله دردناکتر اینجاست که در بسیاری از این پروندهها، نه تنها عدالت اجرا نمیشود، بلکه فراموشی هم به شکلی سازمانیافته بر حقیقت سایه میاندازد. جامعه عزادار میشود، چند روز خشمگین میماند، و بعد وارد ترور بعدی میشود. این چرخه، خطرناکترین شکل عادیسازی خشونت است.
در چنین فضایی، مسئولیت دولت و نهادهای امنیتی سنگینتر از همیشه است. حتی اگر هیچ نهادی مستقیماً در این جنایات دخیل نباشد، مسئولیت حفظ امنیت شهروندان و پیگیری قضایی جنایتها از دوش حاکمیت برداشته نمیشود. سکوت، تأخیر، ابهام و بیعملی، خود بخشی از بحراناند.
دولتها فقط با آنچه انجام میدهند قضاوت نمیشوند؛ با آنچه در برابرش سکوت میکنند نیز سنجیده میشوند.
اگر یک حکومت نتواند از عالمان، سیاستمداران، خبرنگاران و فعالان خود حفاظت کند، در حقیقت ستونهای اجتماعی خود را از دست میدهد. و جامعهای که نخبگانش در تیررس باشند، آیندهاش در گرو ترس خواهد بود.
ترس، بزرگترین پیرو ترور است. هدف ترور فقط کشتن نیست؛ ترساندن است. ترور میخواهد به دیگران پیام بدهد: سخن گفتن هزینه دارد، ایستادن هزینه دارد، مخالفت هزینه دارد. اگر جامعه این پیام را بپذیرد، تروریست پیروز شده است؛ حتی پیش از آنکه ماشه را بکشد.
اما خطر بزرگتر، سیاسی شدن عدالت است. اگر پروندههای قتل، بسته به مصلحتهای سیاسی پیگیری شوند، اعتماد عمومی فرو میریزد. و وقتی اعتماد فرو بریزد، فاصله میان دولت و ملت به شکافی خطرناک تبدیل میشود.
پاکستان امروز بیش از هر زمان دیگری به شفافیت نیاز دارد. نه به بیانیههای کلی، نه به محکومیتهای تشریفاتی، بلکه به تحقیقات مستقل، دادگاههای شفاف و پاسخگویی نهادی. هر پروندهای که بیپاسخ بماند، یک زخم باز در وجدان عمومی است.
جامعه حق دارد حقیقت را بداند. خانوادههای قربانیان حق دارند عدالت را ببینند. و تاریخ حق دارد بداند چه کسانی ماشه کشیدند، چه کسانی دستور دادند، و چه کسانی سکوت کردند.
در سیاست، گاهی سکوت از گلوله خطرناکتر است؛ چون گلوله یک نفر را میکشد، اما سکوت میتواند حقیقت را دفن کند. و ملتی که حقیقتش دفن شود، امنیتش نیز دیر یا زود دفن خواهد شد.


