✍️ کنشکا مدبر
موضعگیرهای ظاهرا متناقص اخیر دونالد ترامپ، دستخوش تحلیلهای گونهگونی قرار گرفته است. عدهای آن را نشانهای از سرخوردگی و دستپاچگی او دانستهاند و عدهای هم گفتهاند که رفتارهای سیاسی ترامپ را نمیتوان با یک برچسب ساده توضیح داد؛ نه میتوان آن را صرفاً به «بینظمی» فروکاست و نه میتوان همهچیز را به «نبوغ تاکتیکی» نسبت داد. آنچه در ظاهر بهصورت تغییر موضعهای سریع، اظهارنظرهای متناقض یا تصمیمهای ناگهانی دیده میشود، در واقع برآیند چند لایه از منطق قدرت، روانشناسی فردی، ساختار رسانهای و تحولات عمیقتر در سیاست مدرن است.
برای فهم این پدیده، باید از یک پیشفرض مهم آغاز کرد: سیاست در قرن بیستویکم دیگر صرفاً میدان برنامهریزیهای بلندمدت و تصمیمهای پشت درهای بسته نیست. با گسترش رسانههای دیجیتال و شبکههایی مانند توییتر، سیاست به یک صحنه دائمی اجرا تبدیل شده است؛ جایی که «حضور» و «تسلط بر روایت» گاه مهمتر از خود تصمیم است. ترامپ از نخستین سیاستمدارانی بود که این تغییر را نهتنها درک کرد، بلکه آن را به ابزار اصلی قدرت خود تبدیل کرد. در این چارچوب، تغییر موضع ناگهانی الزاماً نشانه ضعف نیست؛ بلکه میتواند بخشی از یک استراتژی برای حفظ توجه و کنترل دستور کار عمومی باشد.
در سطح روانشناختی، سبک تصمیمگیری ترامپ را میتوان در قالب الگویی دید که بهجای تکیه بر اجماع نخبگان یا فرآیندهای بوروکراتیک، بر شهود فردی و واکنشهای سریع استوار است. این نوع تصمیمگیری، که در دنیای کسبوکار نیز مشاهده میشود، بر این فرض بنا شده که سرعت میتواند جایگزین دقت شود، یا دستکم در برخی موقعیتها بر آن برتری داشته باشد. چنین رویکردی به فرد اجازه میدهد که در فضای رقابتی، پیش از دیگران حرکت کند، اما همزمان خطر اشتباه و تناقض را نیز افزایش میدهد. در نتیجه، آنچه از بیرون بهصورت «سردرگمی» دیده میشود، از درون ممکن است «انعطافپذیری» تلقی شود.
اما این تنها بخشی از ماجراست. در سطحی عمیقتر، باید به مفهوم «ابهام بهعنوان ابزار قدرت» توجه کرد. در روابط بینالملل، قطعیت بیش از حد میتواند دست بازیگران را ببندد. اگر یک دولت همیشه مواضع شفاف و تغییرناپذیر داشته باشد، رقبا بهراحتی میتوانند رفتار آن را پیشبینی کنند و بر اساس آن برنامهریزی کنند. در مقابل، ایجاد سطحی از عدم قطعیت میتواند نوعی بازدارندگی ایجاد کند. وقتی دیگران ندانند تصمیم بعدی چه خواهد بود، ناچار میشوند با احتیاط بیشتری عمل کنند. از این منظر، تغییر موضعهای مکرر میتواند بهعنوان نوعی «سیاست غیرقابل پیشبینی» تفسیر شود؛ سیاستی که هدف آن افزایش قدرت چانهزنی است.
با این حال، این استراتژی یک شمشیر دولبه است. همانطور که میتواند رقبا را محتاط کند، میتواند متحدان را نیز دچار تردید سازد. نهادهایی مانند کاخ سفید بر ثبات پیام و قابلیت پیشبینی تأکید دارند، زیرا این ویژگیها برای ایجاد اعتماد در سطح بینالمللی ضروریاند. هنگامی که این ثبات از بین میرود، هزینههایی به شکل کاهش اعتبار یا افزایش سوءبرداشتها به وجود میآید. بنابراین، پرسش کلیدی این است که آیا مزایای این بیثباتی از هزینههای آن بیشتر است یا نه—پرسشی که پاسخ آن در هر موقعیت متفاوت است.
در بعد داخلی، رفتار ترامپ را باید در چارچوب سیاست پوپولیستی نیز تحلیل کرد. پوپولیسم، برخلاف سیاست سنتی، کمتر به انسجام نظری اهمیت میدهد و بیشتر بر ایجاد ارتباط مستقیم و احساسی با مخاطب تکیه دارد. در این نوع سیاست، تغییر موضع لزوماً یک ضعف محسوب نمیشود، زیرا معیار اصلی نه «سازگاری منطقی» بلکه «تأثیرگذاری لحظهای» است. اگر یک اظهارنظر بتواند توجه را جلب کند، احساسات را برانگیزد یا روایت غالب را تغییر دهد، از نظر پوپولیستی موفق تلقی میشود—even اگر با گفتههای قبلی در تناقض باشد.
نقش رسانهها در این میان تعیینکننده است. چرخه خبری ۲۴ ساعته نیازمند تولید مداوم محتواست، و شخصیتهایی مانند ترامپ این نیاز را بهخوبی تغذیه میکنند. هر تغییر موضع، هر جمله غیرمنتظره و هر تصمیم ناگهانی، به یک خبر تبدیل میشود و فضای رسانهای را اشغال میکند. در نتیجه، حتی انتقادها نیز به تقویت حضور او در مرکز توجه کمک میکنند. این همان پارادوکسی است که سیاست مدرن با آن مواجه است: بیثباتی میتواند به دیدهشدن بیشتر و در نتیجه، به نوعی قدرت بیشتر منجر شود.
از منظر اقتصادی، این رفتارها پیچیدهتر از آن است که بتوان آنها را مستقیماً به «تنظیم بازار» نسبت داد. البته بازارها به شدت به سیگنالهای سیاسی حساساند و عدم قطعیت میتواند نوساناتی ایجاد کند. اما این نوسانات معمولاً پیامد جانبی تصمیمات سیاسیاند، نه هدف اصلی آنها. در واقع، اگر بیثباتی بیش از حد شود، میتواند به کاهش اعتماد سرمایهگذاران و افزایش ریسک منجر شود، چیزی که بهندرت به نفع یک دولت است. بنابراین، اگرچه سیاست و اقتصاد به هم مرتبطاند، اما رابطه آنها در این مورد بیشتر غیرمستقیم است.
برای پاسخ به پرسش اصلی -اینکه آیا این رفتارها نشانه «اختلال»، «جهل» یا «محاسبه» است- باید گفت که چنین دوگانههایی تصویر دقیقی ارائه نمیدهند. واقعیت این است که این سبک سیاستورزی ترکیبی است از شخصیت فردی، محاسبات استراتژیک و شرایط ساختاری زمانه. ترامپ نه اولین سیاستمداری است که از ابهام و تغییر موضع استفاده میکند و نه آخرین آن خواهد بود، اما او این ویژگیها را به سطحی رسانده که به امضای سیاسیاش تبدیل شده است.
آنچه اهمیت دارد، نه صرفاً قضاوت درباره نیت یا شخصیت، بلکه درک پیامدهاست. این نوع سیاست میتواند در کوتاهمدت مؤثر باشد، توجه را جلب کند و فضای بازی را تغییر دهد، اما در بلندمدت با چالشهایی مانند فرسایش اعتماد، افزایش قطبیسازی و پیچیدهتر شدن روابط بینالمللی مواجه است. به بیان دیگر، این یک بازی پرریسک است؛ بازیای که در آن بیثباتی هم ابزار است و هم تهدید.


