✍️ امینالحق احسان
تحولات اخیر در افغانستان و منطقه، بار دیگر این کشور را در مرکز یکی از پیچیدهترین معادلات ژئوپولیتیکی جهان قرار داده است. حملات ارتش پاکستان به خاک افغانستان، بهویژه هدف قرار دادن مراکز ملکی و صحی، نهتنها موجی از نگرانی و خشم را در میان مردم افغانستان برانگیخته، بلکه پرسشهای عمیقی را در سطح منطقهای و بینالمللی ایجاد کرده است. مهمترین این پرسشها این است که آیا پاکستان در این اقدامات، بهصورت مستقل عمل میکند یا بخشی از یک طرح بزرگتر و هماهنگشده با قدرتهای جهانی است؟
در نگاه نخست، روابط تاریخی پاکستان با افغانستان نشان میدهد که تنشها میان دو کشور پدیدهای تازه نیست. اختلاف بر سر خط دیورند، مسائل امنیتی، و اتهامات متقابل در مورد حمایت از گروههای مسلح، همواره بخشی از روابط پرتنش میان کابل و اسلامآباد بوده است. اما آنچه در ماههای اخیر رخ داده، از بسیاری جهات با گذشته تفاوت دارد. شدت، نوع اهداف، و همزمانی این حملات با تحولات جهانی، این فرضیه را تقویت میکند که ما با یک تغییر کیفی در سیاستهای منطقهای پاکستان مواجه هستیم.
یکی از جنجالیترین نمونههای این تحولات، حمله به شفاخانه تداوی معتادین در کابل است؛ مرکزی که ماهیت کاملاً ملکی و بشردوستانه داشت. چنین حملهای، اگرچه از سوی مقامات پاکستانی با ادعای هدف قرار دادن «مراکز تروریستی» توجیه شد، اما واکنشهای بینالمللی و شواهد میدانی، این ادعا را با تردیدهای جدی مواجه کرده است. نکته قابل تأمل این است که در میان کشورهای جهان، تنها اسرائیل بهصورت آشکار از این اقدام دفاع کرد و روایت پاکستان را تأیید نمود. این همسویی، پرسشهای تازهای را درباره ماهیت روابط پشتپرده میان این بازیگران مطرح میسازد.
در این چارچوب، برخی تحلیلگران بر این باورند که یک نوع همگرایی استراتژیک میان پاکستان، آمریکا و اسرائیل در حال شکلگیری است. این همگرایی، بیش از آنکه بر مبنای روابط رسمی دیپلماتیک باشد، بر پایه همکاریهای استخباراتی و امنیتی استوار است. سابقه روابط نزدیک میان پاکستان و ایالات متحده، بهویژه در دوران جنگ سرد و پس از آن در چارچوب «جنگ علیه ترور»، نشان میدهد که اسلامآباد بارها بهعنوان یک شریک کلیدی در اجرای سیاستهای منطقهای واشنگتن عمل کرده است.
از سوی دیگر، اسرائیل نیز بهعنوان یکی از بازیگران فعال در معادلات امنیتی منطقه، همواره تلاش کرده است تا نفوذ خود را در نقاط حساس ژئوپولیتیکی گسترش دهد. هرچند افغانستان بهطور سنتی در حوزه نفوذ مستقیم اسرائیل قرار نداشته، اما تحولات اخیر نشان میدهد که این کشور بهصورت غیرمستقیم در حال ایفای نقش در برخی سناریوهای امنیتی مرتبط با افغانستان است. ورود نام نهادهای استخباراتی مانند موساد در تحلیلها و گزارشها، نشاندهنده افزایش سطح پیچیدگی این معادلات است.
نکته مهم دیگر، تغییر در الگوی اهداف حملات است. در گذشته، تمرکز بیشتر بر مناطق مرزی یا اهداف نظامی بود، اما اکنون شاهد هدف قرار گرفتن زیرساختهای حیاتی، مراکز صحی، و نهادهای خدماتی هستیم. این تغییر، میتواند نشاندهنده یک استراتژی هدفمند برای تضعیف بنیانهای داخلی افغانستان باشد. از کار انداختن سیستمهای صحی، تخریب زیرساختهای اقتصادی، و ایجاد فضای ناامنی گسترده، همگی عواملی هستند که میتوانند یک کشور را از درون دچار فرسایش کنند.
در این میان، جنگ روایتها نیز به همان اندازه اهمیت دارد. مقامات پاکستانی تلاش میکنند این حملات را بهعنوان اقدامات ضدتروریستی معرفی کنند، در حالی که بسیاری از ناظران مستقل، این روایت را زیر سؤال میبرند. همزمان، حمایت برخی بازیگران خارجی از این روایت، باعث شده است که شکاف میان واقعیتهای میدانی و روایتهای رسمی عمیقتر شود. این پدیده، پیش از این در دیگر مناطق بحرانی جهان نیز مشاهده شده است؛ جایی که اهداف ملکی بهعنوان مراکز نظامی معرفی میشوند تا مشروعیت حملات حفظ شود.
از منظر ژئوپولیتیکی، افغانستان همواره بهعنوان یک نقطه اتصال میان آسیای مرکزی، جنوب آسیا و خاورمیانه شناخته شده است. این موقعیت استراتژیک، باعث شده که این کشور در طول تاریخ، میدان رقابت قدرتهای بزرگ باشد. امروز نیز به نظر میرسد که این رقابت وارد مرحله جدیدی شده است؛ مرحلهای که در آن، ابزارهای جنگی سنتی با تاکتیکهای پیچیده اطلاعاتی و روانی ترکیب شدهاند.
در این میان، نقش پاکستان بهعنوان یک بازیگر منطقهای، بسیار حساس و تعیینکننده است. این کشور، بهدلیل موقعیت جغرافیایی، ظرفیتهای نظامی، و روابط گسترده با قدرتهای جهانی، میتواند بهعنوان یک عامل کلیدی در اجرای سیاستهای منطقهای عمل کند. این پرسش که آیا پاکستان صرفاً در راستای منافع ملی خود عمل میکند یا در چارچوب یک استراتژی بزرگتر به ایفای نقش میپردازد، همچنان بدون پاسخ قطعی باقی مانده است.
با این حال، آنچه مسلم است، این است که ادامه این روند میتواند پیامدهای خطرناکی برای ثبات منطقه داشته باشد. تضعیف افغانستان، نهتنها به ضرر مردم این کشور است، بلکه میتواند موجی از بیثباتی را به دیگر کشورهای منطقه نیز منتقل کند. در جهانی که تهدیدات امنیتی بهسرعت از مرزها عبور میکنند، هیچ کشوری نمیتواند خود را از پیامدهای چنین بحرانهایی مصون بداند.
به روشنی میتوان گفت که تحولات اخیر در افغانستان، نیازمند توجه جدی و تحلیل عمیق از سوی جامعه جهانی است. درک ابعاد پنهان و آشکار این رویدادها، تنها راهی است که میتواند به جلوگیری از تشدید بحران و حرکت بهسوی ثبات پایدار کمک کند. افغانستان، بیش از هر زمان دیگری، به یک رویکرد مسئولانه و واقعبینانه از سوی بازیگران منطقهای و بینالمللی نیاز دارد؛ رویکردی که منافع مردم را در اولویت قرار دهد، نه بازیهای قدرت را.


