✍️ فاروق بلوچ
پس از بازگشت امارت اسلامی به قدرت، افغانستان وارد مرحلۀ تازهای از حیات سیاسی، اجتماعی و امنیتی خود شده است؛ مرحلهای که برخلاف دو دهه گذشته، یک حاکمیت متمرکز اسلامی توانسته کنترول جغرافیای کشور را بهگونهای یکپارچه در دست گیرد و به جنگ سراسری و فرسایشی داخلی پایان دهد.
این تحول، هرچند گاهی با چالشهای داخلی و خارجی همراه است، اما یک واقعیت انکارناپذیر را تثبیت کرده است: افغانستان امروز دارای حاکمیتی مستقر و مسلط بر میدان است.
در برابر این واقعیت، دولت ایران همچنان با تداوم سیاستهای فرسوده و مداخلهجویانه، در جایگاه بازیگری قرار گرفته که بهجای احترام به ثبات نوین افغانستان، بیشتر در پی تأمین منافع امنیتی و ایدئولوژیک خود است. رویکردی که نهتنها کمکی به مردم افغانستان نمیکند، بلکه میتواند بذر بیثباتی تازهای را در منطقه بکارد.
از منظر سیاست منطقهای، دولت ایران هنوز نتوانسته با واقعیت یک افغانستان مستقل کنار بیاید. تهران که سالها با پروژههایی چون «صدور انقلاب» و «محور مقاومت»، بخشهای وسیعی از منطقه را به میدان رقابتهای نیابتی بدل کرده، اکنون میکوشد همان الگو را در افغانستان نیز بازتولید کند. حمایت سیاسی، رسانهای و غیرمستقیم از جریان موسوم به «جبهۀ مقاومت»، در همین چارچوب قابل فهم است: ایجاد اهرم فشار بر حاکمیتی که حاضر نیست تابع ارادۀ بیرونی باشد.
این سیاست دوگانه؛ تعامل ظاهری با امارت اسلامی و همزمان تقویت جریانهای مخالف، نه نشانۀ ابتکار دیپلماتیک، بلکه بیانگر سردرگمی و ضعف راهبردی دولت ایران است. بهجای پذیرش واقعیت قدرت در کابل و احترام به اراده مردم افغانستان، محاسبات امنیتی تهران، ظرف نيست که گنجایش افغانستان یکپارچه امروز را داشته باشد، این نگاه ایران، بحرانزا و پرهزینه است.
جبهه موسوم به مقاومت نیز، برخلاف ادعاهای رسانهای، نه نمایند اکثریت مردم این کشور است و نه توان ارائه یک بدیل واقعی و قابل اتکا را دارد. بقای این جریان، بیش از آنکه ریشه در بطن جامعه افغانستان داشته باشد، وابسته به حمایت بیرونی و بازی قدرتهای منطقهای است. جریانی که بدون پایگاه اجتماعی و برنامه روشن، صرفا بر مخالفت مسلحانه با حاکمیت مستقر تعریف شود، از همان آغاز با بنبست مواجه است.
مردم افغانستان از جنگهای نیابتی، وابستگی بیرونی و ابزارشدن در منازعات منطقهای به ستوه آمدهاند. هر جریان یا گروهی که بر حمایت خارجی تکیه کرده، در نهایت خود به بخشی از بحران تبدیل شده است. جبههای که امروز با امید پشتیبانی دولت ایران و برخی بازیگران مخالف امارت اسلامی زنده نگه داشته میشود، اگر در مسیر خود بازنگری نکند، چیزی جز تکرار شکستهای پیشین نخواهد بود؛ شکستهایی که هزینۀ آن را نه بازیگران سیاسی، بلکه مردم عادی افغانستان میپردازند.
در مقابل، امارت اسلامی، دستکم توانسته است ثبات امنیتی و پایان جنگ سراسری را تأمین کند؛ دستاوردی که دولتهای مورد حمایت غرب و برخی قدرتهای منطقهای، طی دو دهه حضور نظامی و سیاسی، از تحقق آن ناتوان ماندند. همین واقعیت، یکی از دلایل اصلی نارضایتی پنهان دولت ایران از وضعیت کنونی افغانستان است: کابل امروز، برخلاف گذشته، دیگر میدان نفوذ آسان و بیهزینه برای تهران نیست.
دولت ایران در داخل مرزهای خود با بحران مشروعیت، نارضایتی اجتماعی و فرسایش اعتماد عمومی مواجه است؛ با این حال، همچنان میکوشد با انتقال بحران به بیرون از مرزها، نقش یک قدرت تأثیرگذار منطقهای را ایفا کند. این سیاست بیش از آنکه نشانه اقتدار باشد، اعترافی غیرمستقیم به بنبست داخلی و ناتوانی در حل مشکلات انباشته خود است.
اگر آیندهای متفاوت برای افغانستان متصور باشد، این آینده نه از لوله تفنگ جبهههای نیابتی میگذرد و نه در اتاقهای امنیتی تهران ترسیم میشود. احترام به حاکمیت مستقر، پایان مداخلۀ خارجی و واگذاری سرنوشت افغانستان به خود افغانها، یگانه راه خروج از چرخه ویرانگر گذشته است.
دولت ایران و جبهه موسوم به مقاومت، در صورت پافشاری بر مسیر کنونی، نهتنها کمکی به ثبات افغانستان نخواهند کرد، بلکه در حافظه تاریخی این سرزمین، بهعنوان بازیگران بحرانساز و مانع ثبات، ثبت خواهند شد.


