✍️فاروق بلوچ
با نگاهی دقیق و متأملانه، به نیکی درمییابیم که نظام جمهوری اسلامی ایران نه قربانی توطئههای جهانی، بلکه نمونهای بارز از شکست یک حکومت ایدئولوژیکِ توتالیتر است؛ حکومتی که منافع ملی را قربانی توهمات مذهبی و جاهطلبیهای منطقهای کرد و در نهایت، کشور خود را به مرز فرسایش همهجانبه رساند.
طی چهار دهه گذشته، جمهوری اسلامی بخش عمدهای از انرژی، سرمایه و مشروعیت خود را صرف دخالتهای بیحاصل در کشورهای منطقه کرده است. از حمایت نظامی و مالی از گروههای شبهنظامی گرفته تا مداخله مستقیم در منازعات داخلی دیگر کشورها، سیاست خارجی تهران نه بر اساس عقلانیت دیپلماتیک، بلکه بر پایه صدور بحران و بیثباتی بنا شده است. نتیجهٔ این سیاستها، نه افزایش امنیت ایران، بلکه محاصرهٔ سیاسی، تحریمهای فلجکننده و دشمنتراشی گسترده بوده است.
جمهوری اسلامی آگاهانه بر شکافهای مذهبی و فرقهای در خاورمیانه دمیده است. در منطقهای که بیش از هر چیز نیازمند آشتی، توسعه و همکاری بود، تهران ترجیح داد نقش آتشبیار معرکه را ایفا کند. استفاده ابزاری از مذهب شیعه برای پیشبرد نفوذ سیاسی، نهتنها به همزیستی منطقهای لطمه زد، بلکه تصویر ایران را در ذهن میلیونها عرب، اهلسنت و حتی شیعیان مستقل و منصف، بهعنوان نیرویی مداخلهگر و بیثباتکننده تثبیت کرد.
در داخل مرزها نیز، سوءاستفاده سیستماتیک از باورهای مذهبی به ستون فقرات حکومت تبدیل شده است. دین، که میتوانست عامل وحدت و اخلاق اجتماعی باشد، به ابزاری برای توجیه سرکوب، حذف مخالفان و تحمیل سبک زندگی رسمی بدل شد. جمهوری اسلامی با مصادرهٔ دین، عملاً آن را از محتوا تهی کرد و نسلی را پرورش داد که نهتنها به حکومت، بلکه به روایت رسمی از مذهب نیز بیاعتماد است.
از منظر مدیریتی، کارنامهٔ جمهوری اسلامی فاجعهبار است. اقتصادی که میتوانست با منابع عظیم انرژی، موقعیت جغرافیایی ممتاز و نیروی انسانی تحصیلکرده شکوفا شود، امروز درگیر تورم مزمن، سقوط پول ملی، بیکاری گسترده و فقر ساختاری است. این فروپاشی اقتصادی نه حاصل کمبود منابع، بلکه نتیجهٔ فساد نهادینهشده، ناکارآمدی مدیریتی و اولویت دادن به پروژههای ایدئولوژیک خارجی است.
در تمام این سالها، حکومت ایران هر صدای منتقدی را سرکوب کرده و بهجای اصلاح، بر امنیتیسازی جامعه اصرار ورزیده است. اعتراضات مردمی، که در بسیاری از کشورها بهعنوان زنگ هشدار اصلاح تلقی میشود، در ایران همواره با خشونت پاسخ داده شده است. این رویکرد نه نشانهٔ قدرت، بلکه علامت ضعف ساختاری حکومتی است که دیگر ابزار اقناع ندارد.
از بیرون که نگاه میکنیم، جمهوری اسلامی امروز با سه بحران همزمان دستوپنجه نرم میکند:
بحران مشروعیت در میان مردم،
بحران کارآمدی در اداره کشور،
و بحران اعتماد در سطح منطقه و جهان.
این ترکیب، برای هر نظام سیاسی، نشانهٔ ورود به مرحلهٔ افول است.
ادعای «ایستادگی» در برابر جهان، زمانی پوچ جلوه میکند که هزینهٔ آن را شهروندان عادی با کاهش کیفیت زندگی، محدودیتهای اجتماعی و آیندهای نامعلوم بپردازند. هیچ حکومتی نمیتواند برای همیشه با شعارهای انقلابی، شکم گرسنه، جوان بیکار و جامعهٔ ناامید را ساکت نگه دارد.
از منظر یک ناظر خارجی، جمهوری اسلامی عملاً شکست خورده است؛ نه لزوماً به این معنا که فردا فرو میپاشد، بلکه به این معنا که توان بازتولید مشروعیت، امید و کارآمدی را از دست داده است. نظامی که بقای خود را نه بر رضایت مردم، بلکه بر سرکوب، ترس و مداخله خارجی بنا کند، ممکن است مدتی دوام بیاورد، اما آیندهای نخواهد داشت.
تاریخ خاورمیانه مملو از حکومتهایی است که گمان میکردند با ایدئولوژی، امنیتیگری و دشمنسازی میتوانند بر واقعیتهای اجتماعی غلبه کنند. همهٔ آنها، دیر یا زود، در برابر واقعیت فرو ریختند. جمهوری اسلامی نیز در همان مسیر گام برمیدارد؛ مسیری که انتهای آن، نه اقتدار، بلکه شکست یک پروژه سیاسی و ایدئولوژیک است.


